تبليغاتX
تنهایی ابدی سطرها
  پدر خوانده ۱

                                                    شعر بیمار

يك

در كتاب هاي دبيرستان (رشته انساني) خوانده ايم كه دعوايي بوده دو طرفه بر سر تعريف شعر عده ايي بر اين باور بوده اند( عروضيان) كه شعر: سخني است كه داراي وزن و قافيه باشد يا بهتر بگويم موزون باشد و در مقابل عده ايي مدعي بودند شعر آن است كه در آن تخيل  دخل و تصرف داشته باشد (منطقيان). گذشت و گذشت  آنقدرها كه قصه به علي اسفندياري يا همان نيماي خودمان رسيد كه در ابتدا  نظرات اش مقبول خاص و عام كه با آن ذهنيت كلاسيك گوي چند صد ساله  پيش مي رفتند نيفتاد كار به جايي رسيد كه ملك شعار بهار در نامه ايي به نيما او را ديوانه خطاب كرد و ... نه اين كه فكر كنيد  چون ذهن ها با توجه به سبقه چند قرن ادبيات كلاسيك گوي ما شكل گرفته بود مقاومت مي كرد يا نداشتن الگوي باعث اين اتفاق مي شد نه ، وگرنه هدايت در اوج تحولات ادبي هنري  در فرانسه دور ميزي كه مقابلش پيكاسو بود و به فاصله چند صندلي آن طرف تر دالي نشسته بود مي نشست اما پيام مي فرستاد به اين مضمون كه اين مردك  ديوانه را خفه كنيد با اين اراجيفي كه مي گويد...  .خب نيما بود و ايستادن پاي حرف هايش كه بالاخره با افسانه كه نمونه يا فكتي از حرف هايش بود همگان را بيدار كرد و باعث شد خيلي ها كه پشت سرش يا حتي در مقابلش ليچار بارش مي كردند انگشت به شرمندگي بگزند و اين بار بهار نامه ايي نوشت به او در باب عذر خواهي كه ... . بالاخره همه راي به شكستن برخي قواعد كهن شعر دادند و انقلاب نيما را پذيرفتند،پذيرفتند قافيه به لزوم آورده شود و راي به شكستن قيد تساوي مصراع ها دادند انقلاب نيما بزرگاني هم به همراه آورد كساني چون فروغ كه با تولدي ديگر بدل به تولدي دوباره در شعر ايران زمين شدند اما هيچ وقت فقر دانش ادبي شعر اجازه نداد دلايل موفقيت شعر فروغ كشف شود اصلا كار به جايي رسيد كه وقتي در كانون هاي ادبي در بين جمعي حداقل هفده هجده نفره مي پرسيدم قالب شعر فروغ چيست در نهايت چيزي كه مي شنيدم اين بود: نيمايي / سپيد/ و ... در حالي كه ما شعري خارج از غالب نيمايي حداقل من از فروغ نخوانده ام. بگذريم  فروغ و بعد هم كه شاملو آمد و به زعم اندكي از اهالي شعر بدل به قله شعر معاصر ايران شد اين بار شاملو در شكستن قواعد ادبيات كلاسيك گوي ما پا را فراتر گذاشت و ديواري را كه نيما تا نصفه فرو ريخته بود به طور كامل شكست البته باز هم مي توانستيم در اشعار اش وزن قابل تقطيع را بيابيم يا موسيقي دروني كلمات را در متعالي ترين شكل خود رديابي كنيم به طوري كه شعر را دچار ضرب آهنگ كند، يا قافيه را مي شد شناسايي كرد. و اين بار شاملو در تعريف شعر مي گفت: بايد اصلا ديد شعر چه نيست .خب چه مي شود كرد سمند شعر دوباره جان گرفته بود و با كساني چون شاملو مي تاخت. چند دهه  با همه اتفاقاتش گذشت و در دهه هفتاد با اشعاري مواجه شديم كه  نه وزن داشت نه موسيقي  البته بودند كساني كه موسيقي را در شعر رعايت مي كردند اما اندك آنقدر كه به تعداد انگشتان يك دست هم نرسيدند  دلمان خوش بود، دل مخاطب عام خوش بود به تخيل به ايجاز هايي كه در شعرها وجود داشت به تشخص بخشي به اشيا كه در فضاي دنياي امروز حال و هوايي دلنشين به وجود مي آورد ،توصيف هايي كه گاه مارا تا عمق صحنه مي برد.البته عده ايي هم بودند كه نتوانستند به همين يك لقمه نان بسنده كنند و شدند جزء قهري هاي شعر، كساني كه نبودشان امروز ضربه شديدي بر پيكره فروش كتاب هاي شعر  وارد كرده است. اما خب دلمان هنوز خوش بود به آن عده اندك كه بخش اعظمي از آنها را باز خود شاعران تشكيل مي دادند يا بهتر بگويم اهالي شعر.دهه هفتاد هم با همه خوبي ها  و بدي هايش گذشت و امروز  در ده هشتاد با متن هايي مواجه ايم كه نه موسيقي دارند نه تخيل خواننده را ارضا مي كنند نه اصلا تخيل دارند نه ايجاز دارند نه تشخص دارند نه حتي به لحاظ زباني وارد حوزه شعري شده اند{ كه اين روزها روي لبه تيغي راه مي رود كه يك طرفش شعر است و به فاصله مويي آن طرفش نثر و وارد شدن به آن خيلي سخت نيست}،نه گرما دارند نه حس آميزي نه رنگ نه كشف نه شهود نه نه نه... و ما  در نهایت با تصاویری مواجه اییم که تخت هستند و عمق ندارند تصاویری تک وجهی .يك نفر هم پيدا نمي شود به ما بگويد اين ها چيست . بخوانيد:

5/6 صبح  از خواب مي پرد/رو به روي آينه است{خطي سياه/ سايه اي سبر نقطه اي كه چند بار جايش عوض مي شود} 8 چاي سرد شده را سر مي كشد/9 احتراما به استحضار مي رساند .../5/9 ايشان جلسه دارند ،بعدا تماس بگيريد /11 فرمودند تا چهار روز ديگر ترخيص نشود/ 5/11 چك هاي برگشتي به حسابداري تحويل داده مي شود/2بعد از ظهر ته مانده ساندويچ به سطل زباله پرتاب مي شود/5/3 با مرخصي شما موافقت نمي شود/.../.../ 5/6 از خواب بر مي خيزد صفحه 88.

دو {زبان / بیماری های اش}

همه ما مي دانيم شعر در زبان اتفاق مي افتد يا لااقل اگر هم نمي دانستيم حال مي دانيم . البته اين زبان در ابتدا بيشتر شبيه تكه سنگيست از دل کوه كه در دست پيكر تراش قرار گرفته تا با حذف كردن بخش هاي زائد آن به طرح اصلي كار نزديك تر شود و در نهایت با ظریف کاری به خود اثر برسد به گمان حافظ موسوي در زن تاريكي كلمات ما را با تكه سنگي از دل كوه مواجه ميكند كه حتي كوچكترين چكشي به آن نخورده چه برسد به قلم كاري و نازك كاري ها... و كار  را کاملا منطبق بر منطق نثري پیش می برد به طوري كه هميشه فعل را در انتهاي جملات مي يابيم  و تازه ضعف كار به همين جا هم ختم نمي شود و در قدم بعد ما با متني مواجه ايم كه زبان شسته و رفته ايي هم ندارد  خيلي راحت مي توان از آن كلماتي حروفي مثل حرف ربط {كه } و ...حذف كرد كه هرچه بيشتر انجامشان دهیم  به زبان شعر نزديك تر مي شویم و نبود اين كلمات هم هيچ ضربه ايي بر پيكره شعر وارد نمي كند بلکه شاید ریتم را هم تندتر میکنند مثلا حذف تابستان در سطر اول مثلا حرف ربط كه در سطر دوم مثلا فعل ها كه ما با ازدحام آن ها در شعر مواجه ايم. موسوي در كتاب زن تاريكي كلمات پنجاه و سه ساله است غم انگيز است در اين سن با اشعاري به اين خامي مواجه شد و غم انگيز تر آن كه كتاب در سال هشتاد نه به چندین و چند چاپ هم رسيده در حالي كه دهه هشتاد  رو به اتمام است و ما به دليل چاپ نشدن خيلي از مجموعه ها به دلايل مختلف {راديكال بودن، نداشتن نفوذ ،ندادن مجوز بي مهري ناشران و...} پشت درهاي بسته مانده اند و ما نمي توانيم در جايگاه منتقد يا حداقل راوي تاريخ جايگاهي براي اين دهه در نظر بگيريم.

روزهاي گرم تابستان/ وقتي كه / عمه جان زير اين درخت انجير مي نشست /و با بادبزن حصيري ،خودش را خنك مي كرد/ بعد از ظهر ماه مبارك / رمضان عمو جان روي اين تخت چوبي مي خوابيد /و قوطي سيگارش را براي افطاري بالاي سرش مي گذاشت/ روزهاي سرد زمستان/ مادر روي اين چراغ سه فتيله /از صبح ،لوبيا و كدو بار مي گذاشت /و عصر ها بچه ها و زن هاي همسايه را /به مهماني ساده و شور انگيزي دعوت مي كرد/ انجير اين درخت بوي باد بزن عمه جان را مي دهد/ تخت، هنوز از جاي آتش سيگار عموجان نقش ها به خودش دارد/ چراغ سه فتيله چون قابي با شكوه،خاطرات مادر بچه ها و زن همسايه را در ميان گرفته است / مرگ/چون ملاطي بي زوال فواصل موزاييك هاي حيات را پر كرده  است .صفحه  ۹۴

شعر حیاط خانه پدری که در سطر های فوق خواندیم شعر خوبی می توانست باشد با فرم روایی خاطره نویسی به شرطی که موسوی با تعغیر زاویه دید و گذاشتن دوربین اش در نقطه ایی جدید جهان تازه ایی را در روایت اش نشانمان می داد مثلا از دهان کودکی عقب افتاده که همه واقعیت های پنهان زمان خودش را بی هیچ پروایی بیان میکند. می توانست کمی با زمان بازی کند و گذشته و حال را در تلاقی هم قرار بدهد و در نقطه ایی به هم برساند. می توانست کمی بازی زبانی چاشنی کارش بکند . این ها را پیشنهاد میکنم چون ما با اثری شهودی مواجه نیستیم  اثری که  حداقل در سطرهایی ما را قافل گیر کند یا چیزی  در گذشته را به چالش بکشد یا حتی گذشته را به چالش بکشد نقد کند یا با کشف هایی در حوزه های مختلف شگفت زده مان کند در زبان آشنایی زدایی کند و لذتمان ببخشد... حافظ موسوی شاعر ، گذشته را روایت میکند اما نه با نگاه شاعرانه .

 

سه

 براي من دست تكان مي دهد

از پشت شيشه ماشين كودك

و من براي او

بوسه ايي مي فرستم

اين صحنه را به خاطر بسپاريد

چون ممكن است بعد ها

در شعر شاعري ديگر

عين همين تصوير را

-با فعل ماضي و تعغير منظر راوي-

دوباره بخوانيد. (زن تاريكي كلمات صفحه هفتادو دو)

دغدغه های حافظ موسوی در پنجاه خورده ایی سالگی برایم جالب است . که منتهی می شود به دست تکان دادن یک کودک از پشت شیشه ماشین . گاهی فکر میکنم  در مملکت ما فقر/ دزدی/ جنایت و ... وجود ندارد که قشر روشن فکر که شاعران هم شاملشان می شوند ( و البته نویسندگان ) هیچ وقت در مورداش چیزی نمی نویسند و مضمون ها در  اکثر مواقع  حول همین مضامین و البته عشق خیانت و چیزهایی از این قبیل می چرخد یا این که این هست ولی جزء دغدغه های شاعران ما نیست شاید هم جز دغددغه هایمان هست  ولی وسعت دیدمان در جایگاه یک شاعر یا نویسنده  آنقدر نیست که چند پله جلوترم را ببینیم و ترجیح می دهیم مطابق با سلیقه روز مطالبی عرضه کنیم ، تاریخ مصرف دار ، کتابی چاپ کنیم و برای چند سالی دیده شویم . برایم مهم نبود ضعف های زن تاریکی کلمات اگر حتی در یک حوزه {زبان / روایت /زمان و ...} ایده ایی جدید برای شعر امروز داشت یا پیش برنده بود ، اما خب متاسفانه این طور نیست. گاهی فکر میکنم  نیاز به دیده شدن و کنار امدن با سانسور و مسائلی از این قبیل مهم تر است یا ذهنی ات که بولکاکف در مرشد و مارگریتا دنبال می کرد و در اوج خفقان استالینی به جای آن که دچار خود سانسوری شود  و شهوت دیده شدن بر او چیره شود ترجیح داد کار خودش را بکند حتی به این قیمت که  بیست و پنج سال بعد از مرگ اش کتاب اش به چاپ برسد. ترجیح داد از دغدغه های سرزمین و مردم اش بنویسد ترجیح داد از ادبیات به عنوان اسلحه ایی برای یاد آوری اشتباهات دولت اش  و  سختی هایی که انسان جدید می کشد استفاده کند و از تکرار ان جلو گیری کند ترجیح داد ادبیات زنده بماند. نگاه چالش بر انگیز اش به زندگی و نقدهایی که بر آن داشت. ترجیح داد خودش بمیرد اما چیزهایی دیگر زنده بماند به نظرم تفاوت ها از همین نقطه شروع می شود که یک نفر می شود یانیس ریتسوس و دیگری حافظ موسوی.

 چهار

الف

توي تاكسي نشسته ام نفر كناري كتاب شعر دستم مي بيند. آهسته لبخند مي زند مي پرسد شعر مي گويم ، با سر جواب مثبت مي دهم مي پرسد از همين هايي كه همه مي توانند بگويند عاميانه حرف مي زند جعبه ابزار نسبتا بزرگي روي پايش است و لباس تعميركار ها را به تن دارد شعري از نظامي مي خواند: ديشب صداي تيشه از بيستون نيامد/ شايد به خواب شيرين فرهاد رفته باشد . مي خواهد بگويد شعر تك وجهي است و مثل تاسي نيست كه بريزي هم شيش در بيايد هم بش مي خواهد بگويد شعرها از غيبت معناهاي دوم و سوم رنج مي برند مي خواهد و مي گويد اما به زبان خودش به زبان يك تعميركار : ببين هم ميشه گفت خواب شيرين مرگه فرهاد هم ميشه گفت فرهاد خوابه ميگيري چي ميگم؟

ب

با استاد از اتوبوس پياده مي شويم گوش هاي من در سرماي بهمن هشتاد و نه مي سوزد گوش هاي استاد نه چون هد بند زده به سمت ميدان جمهوري قدم مي زنيم مي گويم نقد نوشتم از پدرخوانده هاي شعر حرف نمي زند، مي پرسم شما چرا سراغ پدر خوانده هاي شعر نرفته اييد كساني مثل شمس لنگرودي حافظ موسوي ... با اين همه دانش ادبي و سابقه نقد نويسي در كشور تريبون هم كه دارين دست مي كند توي جيبش كيف پولش را در مي آورد عكس پسرش را نشان ميدهد لبخند مي زند مي گويد :خرج داره در ضمن سلام عليكي داريم با هم كه نمي خواهم ... مي پرسم پس تكليف آن ها؟ تكليف شعر چه مي شود؟ می گوید تاريخ حذفشان مي كند مثل خيلي ها كه در دهه چهل و پنجاه بودند و حالا تو حتي اسمشان را هم نمي داني. در مورد كتابم مي پرسد من اولين شاگردش هستم كه دارد به نقطه ايي مي رسد ،نگاهش مي كنم ... ببين پسر جان بايكوت ات مي كنند مثل آب خوردن حداقل براي ده سال  من خودم ساله ... باد شديدي همه چيز را به هوا مي برد جنس هاي مغازه ها بادكنك را از دست كودكي كه با كاپشن قرمز كنار دستمان ايستاد و من تقريبا هيچ چيز نمي شنوم حتي صداي استاد را...

 

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم اردیبهشت 1391ساعت 13:53  توسط بهروز آقاكندي  | 

                                  ((شکست های یک منتقد در حوزه داستان))   

 

گفت من عمه اش نیستم اما همان حرف هایی را که می تواند به عمه اش بزند به من هم...

یزدان سلحشور متولد 13آذر 1347به دلیل فعالیت هم زمان و به طور حرفه ایی  در حوزه شعر و داستان گاهی در تقاطع این دو چراغ قرمزها وخط کشی هایی را که باعث منفک شدن این دو مقوله از هم می شود را با بی توجهی رد می کند .

سلحشور داستان دوم کتاب خود را با جمله نخستین نقد در سطر اولش آغاز می کند ودر انتها فعل را به قرینه حذف می کند کار به درستی یا نادرستی آن و این که آیا حذف به قرینه معنا صورت گرفته یا لفظی نداریم چرا که ایراد کار از آن جاست که اصلا این روش کار وشگرد متعلق به حوزه داستان نیست( من خودم به شخصه در مواقعی که شعر در صورت حذف به هر دلیل لفظی یا معنوی به معما یا چیستان نرسد با آن موافقم و باعث موجز شدن جمله در حوزه زبانی می دانم

یعنی همان کاری که سعدی در نثر انجام داده بود یا دیگران در شعر اما در داستان نه.)

   همین ابتدا بگویم سطر هایی که در کنارشان خط تیره وجود دارد از کتاب آورده شده.

-هیچ آدمی را دیده اید که بعد ازچند سال ناپدید شدن دوباره برگردد و حرف های عجیب بزند؟

گفتم اگر فکر می کند که من عمه اش هستم  با این همه ریش و سبییل،خوب فکر کند ! گفتم به دَرَک که عمه سبیل دار این روزها پیدا نمی شود.

سلحشور داستان دوم کتاب خود که نامش ((مثل عمه)) هست و ما آن را به عنوان مثالی از کتاب در نظر گرفته ایم با راوی اول شخص شروع می کند که البته روش خوبی هست وخیلی از مشکلات را در تبیین وضعیت وشخصیت می پوشاند و متن را صمیمی تر می کند اما همه این نکات منوط به زمانی است که مهمترین رکن آن که فراتر نرفتن از نگاه راوی است رعایت شود که در ادامه خواهیم گفت که آیا سلحشور آن را رعایت کرده یا خیر.

اما چیزی که در این سطر ها وجود دارد آن است که اگر خواننده متن یک دیپلم ردی هم باشد از خود می پرسد یا این سوال در ذهنش به وجود می آید که مگر قبل تر ها عمه سبیل دار پیدا می شده است که نوسینده می گوید به جهنم که این روزها پیدا نمی شود؟ و احتمالا چون نمی تواند از نویسنده ایراد بگیرد حاصل تمام آموخته هایش را در دوران دبیرستا در قسمت دستور زبان را زیر سوال می برد می خواهید بگویید اصطلاح است؟ باید بگویم آوردن هزار دلیل برای یک اشتباه آن را هزار و یک اشتباه می کند شاید بهتر است برایتان شاهد مثالی بیاورم یادم هست یکی از فوتبالیست های معروف تیم ملی که این اواخر مدتی هم سر مربی آن تیم بود از این اشتباهات بسیار داشت به طوری که هر موقع می گفت: به قول معروف ما منتظر قول معروفی می شدیم  اما هیچ خبری از قول معروف نبود و فقط  یک جمله ساده از دهانش خارج می شد مثلا می گفت: به قول معروف من که نمی تونم برم وسط زمین با کت و شلوار گل بزنم که یا می گفت به قول معروف ما بازی را بردیم  در حالی که بردن بازی که قول معروف نیست.

 

-خندید اما چراغ های پارک هم روشن شدند همان طور که آدم های پارک.

احتمالا خواننده دیپلم ردی ما از شدت تعجب دستی به صورتش می کشد و با خود می گوید بهتر نبود می گفت خندید وقتی چراغ های پارک روشن شدند یا می شدند یا می شد ،چرا که کارکرد های اما در ادبیات و دستور زبان چیز دیگری است مثلا : خندید اما اشک از چشمانش سرازیر شد.

در سطر بعدی باز هم ما با نمونه دیگری از ضعف تالیف ها  که در زبان اتفاق می افتد  و این بار با بسامد بیشتر مواجه می شویم آن جا که سلحشور می گوید:

- همان طور که آدم های پارک.اگر خواننده محترم داستان پس از سال ها تصمیم به کتاب خواندن گرفته باشد احتمالا نمی خواهد داستان را نیمه کاره رها کند و مطئنا به هیچ وجه به داستان و ایراداتش شک نمی کند شبیه آن جمله معروف می شود که می گفت: خوبي شهرت در اين است که وقتي شما در يک ميهماني ديگران را کسل مي کنيد آنان تصور مي کنند که ايراد از خود آنهاست. پس سعی می کند بین این سه جله ارتباط معنایی را پیدا کند

 چرا که نویسنده از کلمه(( همانطور که)) استفاده کرده است، بین خندیدن و روشن شدن چراغ های پارک که نمی توان پلی زد حال اما می شود بین جمله -چراغ های پارک روشن شدند وجمله سوم – همان طور که آدم های پارک و به خود بگوییم منظور از روشن شدن همان آگاه شدن است اما باز هم نمی فهمیم 1- چه طور و بر اثر چه چیزی این آگاهی با روشن شدن چراغ به آدم های پارک سرایت کرده و تازه این بخشی از عواقب رعایت نکردن خطوط ها و چراغ قرمز های منفک کننده شعر و داستان است.

-آب نمای پارک با بچه ایی که کنار حوض نشسته بود، روشن شد. احتمالا خواننده محترم این بار سراغ آموخته هایش در دوران و مقطع راهنمایی می رود و احتمالا می خواهد همه آن ها را از پایه واساس بزند چرا که اگر قرار باشد جمله را معنی کند احتمالا با خود می گوید:

 آب نمای پارک با(( بااین جا یعنی به وسیله ی)) بچه روشن شد که با توجه با شرایط داستان نمی شود واگر این طور باشد که داستان جنبه بد آموزی پیدا می کند و تازه

 بسیار خطرناک هم هست واصلا هم اگر این کار را کرده پدر ومادر بچه کجا بودن  و بد تر از آن مسئول پارک واین سوال ذهن همه را به خود مشغول می کند که چرا باید در همچین مکانی قفل نباشد اصلا همه این ها قبول بچه چگونه و از کجا این کار را بلد بوده و... و تازه اصلا چه ربطی به موضوع دارد پس نتیجه می گیریم چنین نیست.

پس گزینه دوم را انتخاب می کنیم آب نمای پارک با(( یعنی همزمان با بچه ایی که کنار حوض خم شده بود)) روشن شد پس فرض را بر آن می گذاریم که اشتباه در جابه جایی چینش کلمات وفراموش کردن آوردن چند کلمه باز هم مارا با ضعف تالیف که در زبان اتفاق می افتد مواجه کرده یعنی جمله باتصحیح در قسمت پایانی چنین می شود:

آب نمای پارک همزمان با خم شدن بچه به روی حوض آب روشن شد.

تازه خواننده حل تمام این مشکلات را هم به جان بخرد به چه چیزی می رسد؟ به این که نویسنده به صورت هنرمندانه و غیر مستقیم وضعیت زمانی داستان را مي خواسته مشخص کند؟ یعنی هوا رو به تاریکی می رفت؟

-وبعد که احتمالا سایه شما که پشت سر ما ، روی دیوار کوتاهی نشسته بودید ودست دراز کرده بودید  توی باغچه روی دیوار و با بنفشه ای سفید اما چرک گرفته ور می رفتید.

احتمالا که نه مطمئنا  منظور نویسنده (راوی) از شما که در داستان استفاده کرده خواننده و مخاطب است که روی دیوار نشسته وسایه اش به دلیل تاخیر در  آوردن فعل هیچ وقت عاقبت به خیر نمی شود و ما  نمی فهمیم  چه اتفاقی برایش می افتد چون فعل جمله در انتها به چیز دیگری دلالت می کند به ور رفتن با بنفشه چرک گرفته. بگذریم با سایه تان که دچار بلایي آسمانی شده بود روی دیوار کوتاهی نشسته بودید کدام دیوار حال می گویم من خودم چند پارک سراغ دارم که دورش دیوار دارد اما می خواهم بگویم مگر جا قحط بود که نویسنده مخاطب را روی دیوار نشانده؟ نمی شد چند یا یک صندلی آن طرف تر می گذاشت که در بخش باور پذیری و طبیعی بودن داستان موفق تر باشد؟ احتمالا خواننده با چهره ایی شبیه تماشاگران استاد سیاه در کتاب مرشد و مارگریتا در صحنه ایی که استاد سر مجری برنامه را با اشاره دستی از تنش جدا و به خاطر خواهش مردم با اشاره دستی  به وسیله گربه اش آن را به جای اولش برمی گرداند داستان را پی می گیرد که با جمله بعدی مواجه و اسلحه ایی را  از کشوی میزش در آورده و بدون معطلی لوله اش را در دهان خود کرده و ماشه را کشیده چون نمی توانسته بفهمد ا- چه بلایی سر سایه شما (مخاطب ) آمده 2- مخاطب روی دیوار چه می کرده.

-گفتم ببین دختر بریز بیرون ولی سریعتر بریز !این آقای خواننده –شاید هم خانم می خواهد برود پی کارش!می خواهد برود خیلی خوب، گورش را گم کند! می دانم که شما از تغییر جنسیت نمی ترسید. این روزها مد است. من خودم  یک دو جین  آقا می شناسم که توی رختخواب، صداشان را نازک می کنند تا دوست دخترشان از خنده ریسه بروند؛ البته خودم از این عادت های جدید ندارم، با این همه  گاهی موقع بیرون زدن از رختخواب ، به علت – تاریکی وصرفا به همین علت جزئی کوچک از لباس خودم اشتبا می گیرم و موقعی که در یخچال را باز می کنم ، سایه روشن گیلاس ها یا سفیدی  خیره کننده  یک استاوانه سفید پر از ماست، لحظه ایی  نظرات فروید را با تاکید  روی بخش  شرم آوري از قضایا  متمرکز می کند.

من خودم داستان نویس هستم و خوب درک می کنم که یک داستان نویس به دنبال ابتکار  و استفاده از طنز به عنوان چاشنی داستانش است یا دوست دارد از سیر مطالعاتی خود در پیش برد داستان خود کمک بگیرد مثل روانشناسی و به خصوص بزرگان آن یعنی یونگ و فروید ولی باید بگویم سلحشور اصلا وابدا نتوانسته آن ها را به متن و در خدمت داستان  تبدیل کند و ما به عنوان مخاطب با وجه طنز آمیز داستان مواجه نیستیم بلکه با خود نویسنده و شوخ طبعی اش که اصلا کاری به  خوشمزه یا بد مزه بودنش ندارم مواجه ايم!  می خواهم بگویم آن شوخی ها خارج از داستان هستند و توسط  نویسنده (( راوی )) پشت داستان انجام می شود و به متن خود داستان تبدیل نشده اند

و تازه نویسنده در پاراگراف بعدی در برهوتی از بی مزگی از ما در حالی که یک جنازه روی دستمان به دلیل بی حوصلگی (کشش داستانی) سردر گمی((عدم انسجام بخش ها-پاراگراف ها))یعنی هر سطر هر جمله هر پاراگراف ساز  خودش را می زند و اصلا در خدمت پیش برد سیر  روایی داستان نیست و افسردگی در اثر کم سوادی نویسنده در حوضه دستور زبان از ما می پرسد

 -باید حاشیه بروم؟ ومی گوید :- برای چه تعریف کنم ؟ مخل ایجاز است این طور

 می گویند یا اصلا به درک – می گویند فراری می دهد خواننده را-بله! !بله! بله و چشم های کور شده یونگ! من می خواهم شما را فراری بدهم که اِنقدر پشت سر بنده به ماجراهای خصوصی بنده گوش ندهید.می دانید؟!

سوالات دیگری که به گنجینه سوالات مخاطب در این سطر ها اضافه می شود و احتمالا با پاسخ به آنها به کتاب موفقی در راستای آموزش داستان نویسی خواهد رسید این است که

 اصلا کدام داستان که بخواهیم در مورد خصوصی یا عمومی بودنش حرف بزنیم ما با یک شخصیت زن مواجه ایی که فقط می دانیم از يك جایی برگشته و دارد حرف های عجیب غریب می زند نه می دانیم کجا بوده یا چرا به آن جا رفته، کی برگشته، نه می دانیم نه شنیده ایم نه خوانده ایم. کدام حرف عجیب غریب؟

-گاهی این فاصله آنقدر نزدیک است که اگر دست دراز کنیم می توانیم  انگشت در جاهای مگوی هم کنیم که اغلب هم... این کار را می کنیم. بنده از ملت های دیگر اطلاعی ندارم  اما ما ایرانی ها برای رسیدن به جوهره وجودی  خود یا دیگران ،اغلب با حافظه تاریخی خود انگشت در جاهای بد هم می کنیم یا حتی این روزها عادت شده که خانم ها در رختخواب برای اثبات فمنیسم مجسم ادای مرده ها را در می آورند. چه طوری؟ ببخشید مثل این که شما در این مملکت تو رختخواب نمی  روید! تازه سلحشور به مرحله ایی می رسد که شوخی هایش به متن تبدیل می شود انگار در جایگاه نظریه پرداز حرف های خوبی می زند اما مشکل این جاست که هیچ ارتباطی با داستان وقسمت های قبلی و بعدی آن ندارد انگار سلحشور می خواسته فقط کمی با ما درد ودل کند

-خب بله !البته داستان باید مکان وزمان واضح داشته باشد.به اختصار بگویم بخش شرقی پارک نیاوران واقع در شمال شرق تهران زمان: پنج شنبه در مرداد ماه، به گمانم اواخر مرداد اگر بخواهم دقیق بگویم باید بروم سراغ همان تقویم روی میز آشپزخانه و باید اعتراف کنم که از این که با باز کردن در یخچال جهت استفاده از روشنایی اش در این تاریکی  باز هم سفیدی خیره کننده آن استوانه نظرات فروید را به صحنه تحمیل می کند می ترسم.

تازه نصفه دوم داستانش در یک داستان کوتاه سه صفحه ایی به این نتیجه می رسد که بله داستان باید مکان وزمان داشته باشد احتمالا در ادامه یکی  از بستگان خواننده که باز هم احتمالا  در اثر شنیدن صدای گلوله نگران شده و به سمت منبع صدا دویده  و با جنازه ایی رو به رو، قبل از آن که بتواند فرصت  گریه زاری پيدا کند ا با خواند این سطر ها روی کتاب بالا  می آورد  و خودش هم از حال می رود حتما می پرسید کدام  سطر؟ و من نشانتان می دهم    –  البته داستان باید مکان وزمان واضح هم داشته باشد.

پایه های داستان سلحشور در قسمت باور پذیر کردن عناصر آن به شدت می لرزد چرا که برای مثال فکر کنم در تمام خانواده های ایرانی چه کسی تقویم روی میز می گذارد یا اصلا در  کدام یک از فیلم هایمان شاهد چنین چیزی بوده ایم یا در فیلم های کشورهای دیگر؟

-غیر از این ها باید شکل وشمایل شخصیت ها هم روشن باشد این خانم پوست سفید درخشانی دارد که با رنگ میشی چشم هایش کاملا جور است (اعتراف می کنم که هیچ وقت توی چشم خانم ها نگاه نمی کنم احتمالا از شرم ذاتی است و اعتراف می کنم که رنگ چشم خانم  را هیچ وقت نفهمیدم و  اعتراف می کنم که نمی دانم میشی چه رنگی است.

باید بگویم که این بدترین و تکان دهنده ترین نوع اعترافاتی بود که شنیده ام یا خوانده ام حتی ازکتاب اعترافات یکه ذهن خطرناک یا کتاب اعترافات جدید اثر جان ايرونينگ یا اعترافات یک باز جوی جنگی یا کسانی که به وجود زندان های ابو قریب و شکنجه مخالفین هم  اعتراف كرده اند هم بد تراست چرا که این حرف ها از نظر روانشناسی هیچ شباهتی به حرفهای شخصیت مرد داستان یا راوی در قسمت قبل نداشت در صفحه قبل ما با مردی با یک سری خصوصیات اخلاقی خاص مثل رک گویی صریح بودن ودر صفحه بعد با مردی خجالتی مواجه هستیم باید بگویم سلحشور اصلا و احتمالا تا آن روز چیزی به عنوان مهندسی روانی شخصیت به گوشش نخورده و به شدت حتی در یک مرحله پایین تر شخصصت پردازی، چرا که ما داریم به سطرهای پایان کتاب نزدیک می شویم حتی در مورد راوی هم هیچ چیز نمی دانیم شاید تنها وجه مشترک شخصیت مرد داستان در تمام داستان شوخ طبع بودنش باشد.

-به هر حال مانتو سیاه به تن دارد(لطف کنید و از آن پشت دید نزنید دوست دختر آدم مثل ناموسه آدم است.مگر ناموس نداری؟!ببخشید می خواهم موقت گوشتان را بگیرم تا حرف های این خانم را به شکل کاملا شخصی بشنوم(شما رفته اید! یا من این طور فکر می کنم. به هر حال دیگر وجود خارجی ندارید.می توانم در این زمینه با توسل به نظریه ((عدم قطعیت))  صحبت کنم حتی به کمک نظریه (( کوانتم )) ((خوار)) شما را معادل نوشتاری (( خواهر شما))؛ فرهنگ معین)) به شکل بسیار لطیفی مورد توجه قرار دهم اما می دانم که شما عاقل تر از آنید که این حرف ها را تحمل کنید یا عروس شدن...

فراموش کنید!

یکی نیست پیدا شود بگوید اگر قرار بود که گوش ما را بگیرید و حرف های خانم را محرمانه بشنوید چرا داستان می نوسید و قصه  برای ما تعریف می کنید.

-به هر حال گفت؛با کمی مکث؛ اما ... گفت: ((اصلا مرد با تو شروع شد برای من. قبلا مرد ها مثل مادرم بودند. مهم  بودند اما نه به این شکل))گفت-بدون مکث-((بعد ها دچار مشکل حافظه شدم. سرم را لای در جا می گذاشتم و فقط دردش را حس می کردم.))گفت: ((حالا عاقل شده ام.بعضی مرد ها به درد کنسرت رفتن می خورند؛بعضی ها به درد قدم زدن؛بعضی ها به درد ... عده خیلی کمی هستند که می شود یک عمر با آن ها زندگی کرد))گفت)) یادم هست یک نفر بود که خیلی مخ بود.توی یک انجمن دیدمش.آنقدر جذاب بود که آدم را یاد خدایان یونانی می انداخت.خواستم! و ...فقط ده دقیقه طول کشید!این ادم فقط به قدر  ده دقیقه قابل تحمل بود. حتی اگر خود میشل فوکو هم بود بیش از این نمی شد تحملش کرد)) من آدامس می جویدم .گفت((دیگر سیگار نمی کشی؟))گفتم: ((به صرفه نیست! آدم را پیر می کند...عین زن ها))(( گفت موهایت سفید شده!)) دست چپش را جلو آورد وروی موهایش کشید. زیر نور چراف دیدم که یک بند انگشت از انگشت اشاره اش کم است؛ البته دید .... که دیدم. گفت))آدم بضی چیزها را این طوری حفظ می کند؛ تو را این طوری حفظ کردم.))  بچه ایی که روی حوض خم شده بود،یک دفعه افتاد توی آب؛ ولی پدر و مادرش فقط... خندیدند؛خندیدند.

بالا خره درپاراگراف آخر با رضایت راوی و دست کشیدن نویسنده از حاشیه رفتن ها شخصیت زن قصه به حرف می آید چشمان کم سوی خوانندگان را سویی می دهد که اگر مثلا تعدادشان را صد نفر در نظر بگیریم احتمالا فقط یک نفرشان به این نقطه داستان می رسید و تازه آن یک نفر هم عرق ریزان وخواب آلود و تازه باز هم نمی فهمد مشکلات آن زن چیست چرا انگشتش را از دست داده؟ كجا؟ چرا می گوید برای حفظ تو؟ و مجموعه این چرا ها باعث می شود که طرح یا پلات کلی  کامل واضح نباشد و نتوان در یک جمله تعریف اش کرد و به همین دلیل است که کار  در بخش های پایانی که نویسنده  به ضربه پایانی یا غافلگیری انتهایی داستان اختصاص داده است هیچ اتفاق خاصی نمی افتد وهبچ خبری از آن پتک معروف که قرار است در سطرهای آخر بر سر خواننده در اثر غافلگیری بخورد نیست  و داستان شبيه به ساختماني، همين كه نويسنده به آن پشت مي مكند فرو مي ريزد  می گويید چرا؟ طولانی است همین قدر بدانید که احتمالا سی درصد از داستان شکل گرفته در ذهن سلحشور به روی کاغذ آمده و بقیه دچار میوه ممنوع فشرده سازی شده.

به گمانم سلحشور در این کتاب در ابتدای راه است خوب خوانده اما نتوانسته از دانسته هاش کار کرد بکشد و دارد آزمون و خطا می کند و مستعد به نظر می رسد اما بی دقت وبی توجه است. تاریخ پایه اثر به ما می گوید داستان را در سن 33 سالگی نوشته به نظر می رسد برای رسیدن به این نقطه کمی دیر است. اگر چه بیان این حقیقت ها تلخ است اما مثل دارویه تلخيست که مطمئنا ثمرات شیرینی خواهد داشت.

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم بهمن 1390ساعت 14:59  توسط بهروز آقاكندي  | 

                                        ((موفقیت های یک منتقد در  حوزه شعر))

 يك

یزدان سلحشور متولد 13آذر 1347در رشت را باید یکی از شش نفری دانست که شعر دهه هفتاد را کلید زدند{بهزاد خواجات/مهرداد فلاح/مسعود جزیی/ زرین پور و علی عبدالرضایی} شعری که به دلیل مکانیزم جدیدش چه در حوزه زبان چه در حوزه روایت دارای شناسنامه ایی مستقل می شود ومرحله ایی جدیدی را تجربه می کند.

او خودش متعلق به بخشی از تاریخ ادبیات ما است که شعر وشعریت هنوز با توجه به وفور آرایه ها وصناعات ادبی به همان صورت و کار کرد ادبیات کلاسیک ما و زبان سخی اش که یا وام گرفته از زبان ادبیات کهن بود مثل مهدی اخوان ثالث (البته با مصادره به مطلوب کردن زبان خراسانی و آمیختن آن با زبان گفتار به درجه رفیعی در شعر معاصر رسید )،یا استفاده از نثر ادبیات کهن (مثل احمد شاملودر دهه های چهل و پنجاه که بی گمان قله شعر سپید معاصر است) تعریف می شد یعنی شعر دهه شصت که خود ادامه دهنده شعر دهه پنجاه بود یا به تعبیری دیگر چهره ایی جدید از شعر دوره بازگشت (ملک الشعرای بهار شعر ایران را به شش سبک و دوره در کتاب سه جلدی خود یعنی سبک شناسی تقسیم کرده است) با آن تفاوت که  بزرگان شعر دوره بازشگت کسانی چون آذر بیگدلی – سید محمد علی شعله – هاتف اصفهانی و... ملول و سرخورده از سیر قهقرایی سبک هندی به جای سعی  در ایجاد تحولی در شعر ودمیدن جان مایه هایی جدید در آن سعی در تتبع سبک های کهن پرداختن.

 امابا تمام کوشش هایی که در دهه شصت صورت گرفت باز هم شعر وشعریت وام دار بخش اعظم ادبیات کلاسیک گوی ما محسوب می شد هرچند وزن در بعضی مصراع ها می شکست یا قافیه به لزوم آورده می شد اما هنوز کشتی زبان  در دریای مطالاطم تشبیح های بلیغ و اضافه واستعاره ها سرگردان بود.

با این همه شعر او شعریست متعلق به زمانه خودش یعنی شعری که با نشانه های ومفاهیم جدید مثل1- جلب خوانندگان عام (نه عوام) که واقعا محتاج عینیات و درک آنی هستند2- فرم روایی جدید اش که مهمترین دلیل انفکاک شعر دهه هفتاد از گذشته است گوشتان را بیاورید نزدیک بزرگترین رمز موفقیت در شعر توجه به فرم روایی است که در آن به حد متعالی آن می رسد آن هم به دلیل آن که سلحشور و هم دوره هایش مثل بهزاد خاجات – مسعود جزی – بهزاد زرین پورو چایچی  که در قسمت بعد جداگانه به هر یک خواهیم پرداخت در پی آنند که قطار شعر را کشان کشان به ایستگاهی برسانند که ازرا پاوند وهم  دوره هایش در اوایل قرن بیستم رسیده بودند یعنی توجه به جزئیات و اشیاء یعنی کاری که ایماژیست ها   می کردند 4- زبان قابل فهم  و نزدیک  به زبان نوشتار زمان خود به طوری که برای فهمیدن این نوع شعر نیازی به دست رسی داشتن به لغت نامه یا کتاب دیگری نیست.

دو

 در که صدایش بلند می شود

چارچوب

دیوار را می گیرد که نیفتد

همیشه رفتنت

با لرزشی آغاز می شود

آن وقت به انگشتانم می رسم

که از ترس لای موهایم قایم می شوند

به بوی تو

که هی می آید و می رود

به صابونی

که پاک نمی کند

        به یاد می آورد

به حوله ایی

که در خودش جمع می شود

وصدایم

 که گرفته است و می لزد

 

 

برای پاهایم

 یک صندلی می آورم

فنجان ها

 خسته

دست در دست هم می گذارند

چای

سردش می شود

پنجره به خیابان نگاه می کند

که دور می شوی میان چراغ هایی که می لرزند

و ماشین هایی

که سرفه شان گرفته.

در شعر خداحفظ یزدان میل به توصیف صحنه (نشان دادن به جای گفتن) با کنتراست تصاویر بالا و توجه به جزئیات و درونی کردن آن به متن آن چنان بالاست که اگر چشم هایمان را ببندیم و زحمت خواندن شعر را به کسی دیگر واگذار کنیم می توانیم آن را مثل  فیلمی کوتاه یا سکانسی از یک فیلم  بلند ببینیم. زبان نرم و روان است یا به عبارتی شسته و رفته به طوری که ما هیچ گاه   کلمه ایی به دلیل سکته وعدم تناسب با موسیقی درونی کلامت شعر در گلویمان نمی شکند یا در تلفظ آن دچار مشکل شویم باید بگویم که این شعر به دلیل تشخص بخشی به اشیاء (یکی دیگر از نشانه های شعر دهه هفتاد) ما را وارد مرحله جدیدی از شعر می کند که در آن اجزای شعر زنده می شوند و با ما حرف م زنند و حالت درونی پیدا می کنند که درنتیجه همه این عوامل به ساختن فضای شاعرانه که فاکتور مهمی در موفقیت یک شعر محسوب می شود می پردازد و از همه     آن ها مهم تر فرم روایی جدید یست که سلحشور از شکل و فرم اتاق برداشته یعنی شکلی که  اتاق خودش را به ما معرفی می کند و ما می فهمیم که آن یک اتاق است نه یک بالکن نه یک حمام که هرکدام فرم روایی خودشان را داردند.

باید بگویم  سلحشور اشعارش زیباست اما کم دقت به نکاتی که به راحتی می تواند شعر را چند مرحله و یا level با وجود تمامی کشف هایی که در حوزه زبان  و روایت شکل گرفته پایین بیاورد و آن هم  رو بودن شعر است نه سطحی بودن چرا که در تشخیص این دو گاهی اشتباه می شود شعر سلحشور به دلیل پرداخت همه جانبه جای تامل را از شاعر می گیرد و نکته دیگر شعر او در لحظاتي فاقد عمق است که عاملی برای  مکث یا تاویل پذیری یک اثر می شود و باعث می شود که ما در جایگاه یک منتقد ضعف کارش را جشن بگیریم و احتمالا به همین دلیل انگیزه باز خوانی شعر را در مراحل دوم و سوم به ترتیب پایین می آورد.

این همسایه ها تمامی عاشق اند

دختری را می شناسم

که به آیدا حسودی می کرد

اما هنوز تاری از موی شاملو را

                                      ندیده بود!

این شعر که از کتاب دیوان خشم یزدان سلحشور انتخاب شده و مطمئنا جزء آثار متوسط این کتاب هم به شمار نمی آید می خواهد به ما بگوید که در همسایگی شاملو دختری زندگی می کرده و به شدت به آیدا حسودی، در حالی که حتی خود شاملو را یک بار هم ندیده بوده.خوب  خاطره یا خبر جالبیست اما مشکل این جاست که خبر و در حد يك خبر باقي مي ماند و کار شعر خبر دادن نیست.

به نظرم سلحشور چه در کتاب اولش و چه در کتاب دومش (که البته تاریخ پایه شعرها حکایت از سرایش شعر ها در یک دوره یعنی 1373 تاا1380است وتاخیر در انتشار وچاب ) وابستگی بیش از حد به این نوع شعر یعنی شعر در مورد بزرگان این حوزه که بیشتر آن ها در قید حیات هم هستند است که کمترین ایراد گرفته به  آن با توجه به حتی  موفقیت در بعضی شعر ها مثل شعری که متعلق به بیژن جلالی است( درکتاب خداحافظ  یزدان) کوچک کردن جهان بینی شاعر و جهان خود شعر است.

 

سه

خواب هایی را

 گذاشته ام  تا بعد:

عمارتی بلند ازتوت فرنگی وحشی

استخری از شیر نارگیل

و گیلاس های رسیده ایی به شکل میز

 

زنی در این عمارت را ه می رود

و خون انار را

چکه چکه بر زمین می ریزد

زنی که دنباله لباسش

هوا را

به بوی شکوفه و نارنج

                    روشن است

چشمان زن آبی است

دریا لب پر می زند

پیراهن سفید لک بر می دار

و من؟

ایستاده ام کنار پنجره ایی از رز

انگورها را می فشارم و

شهد دنیار را می نوشم

کودکی هم از پله ها بالا می رود

سیب ها را از پرده ها  می چیند

ِقل می دهد پایین     می دود

                                نیفتی!

سگی  در تابلوی نقاشی پارس می کند

شکارچی قرقاول را نشانه رفته

اسب شیهه می کشد

وسنجابی ترسان فندق اش رها می کند

                    تا با سیب ها به پایی برسد

شاید در این میان کتابی از کتاب های کتابخانه

روی کاشی ها باشد

شاید این کتاب باز باشد

وساقه بلندی از میان شیرازه اش به هوا برود

شاید آن کودک بالا رود

{-تا کجا؟

  - به گمانم تا ابرها}

غول را ببینید و مرغ را که تخم طلا می کند

چنگ آوازه خوان را  ببیند

زن راببیند که آن بالاست

مرا که شهد دنیا را...

 شاید آن کودک پایین نیاید هرگز

تابلویی را ببیند    که سگی در آن پارس می کند

یا اسبی که شیهه می کشد

 سنجایی را ببیند که می ترسد

یا قرقاولی را که زمین می افتد

و در آن تابلو

تا ابد زندگی می کند.

سلحشور در این شعر به دلیل دست شستن از اتکای صرف نشانه ها که ارثیه شعر حجم است  و پرداخت به باز معنایی آن ها در متن آن هم با کشف فرم روایی جدید مثل تابلو نقاشی وچرخاندن دوربین و نشان دادن جزئیات ضروری که به چند منظر گویی می رسد یک قدم تا شاهکار فاصله دارد و آن قدم هم که البته باید گفت آن است که در بعضی از نقاط تصاویر در حد یک توصیف یا یک تصویر صرف باقی می مانند وبه کار کرد های شاعرانه نمی رسند و يا بهتر بگويم كشفي در حوزه جهان بيني صورت نمي گيرد و به همین دلیل از معانی گوناگون این  شعر و شعر هایی از این دست آثار سلحشور عاری می مانند.

باید بگویم به دلیل آن که ما شاعر ها شبیه دلاک ها فقط پشت یک دیگر را کیسه می کشیم و فقط  به دلیل آن که دنبال رسیدن به اسم و رسم هستیم آن هم در حالی که فاصله سرایش اولین شعر تا اولین کتاب جدیدا  یک سال شده نه مثل قدیم که حتما باید به پنج سال می رسید و تازه استادی در جمع و یا ابتدای کتاب سطر هایی را به تایید آن نو پا اختصاص می داد ما با بخش اعظیمی از کتاب های منتشره در دهه هفتاد وهشتاد مواجهیم که شاید بهتر بود به جای چاپ یک کتاب شاعر شعری را انتخاب آن هم به سلیقه استاد و در نشت ها ومحافل ادبی می خواند و به جای آن که در کتاب اولش به آزمون خطا بپردازد در دفتر شخصی اش این کار را می کرد، همه آن ها گفته شد تا گفته شود کتاب سلحشور به همین دلیل و البته نه تنها به این دلیل مهجور واقعه شد و ناشناخته حد اقل برای کسانی که خارج  از این حوزه به صورت حرفه ای فعالیت می کنند و نمي كنند .

به نظرم سلحشور موفق ترین شاعران این دوره وحتی بین چهار نفر دیگر نام برده به حساب می آید و از من می شنوید قضاوت را همیشه به تاریخ و زمان واگذار نکنید چرا که هر دو دست خوش تحولات سیاسی اجتماعی اند.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه هشتم بهمن 1390ساعت 14:21  توسط بهروز آقاكندي  | 

                                               صدای ذهنی

دهه هشتاد تمام شد و حال قضاوت کردن در موردش کمی راحت تر شده هرچند هنوز هم هستند شاعرانی که کتابشان هنوز در ارشاد است  یا به علت بالا بودن تعداد اصلاحیه های ترجیح داده اند کتابشان را فعلا نگه دارند. اما به دلیل ان که معمولا این کتاب ها غزل نیستند یا مثنوی  می توان در این قوالب به قضاوت نشست.به عنوان منتقد و کسی که گاهی گزارش جلسات می نویسد یا به عنوان شاعر ، در اکثر جلسات شعر در تهران شرکت میکنم و چند وقتی است متوجه نکته ایی شده ام نکته ایی که بعد از ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد {فروغ} بعد از ابراهیم در اتش/ ایدا در اینه {شاملو} بعد از دشت ارژن {سیمین بهبهانی} جالی خالی اش را مدت ها بود در شعر احساس می کردم وآن هم  صدای ذهنی در شعر بود / صدایی که  حکایت از ندای درونی شاعرداشت ، و در کلمات اش منعکس می شد و باعث شناخت یک اثر بی هیچ نام و نشانی می شود موفقیتی که حاصل فردیت گرایی در زبان است {که شعر در آن اتفاق می افتد} / فردیت گرایی در جهان و نوع برخوردمان با آن / در زاویه دیدی جدید/ در بخشیدن هویت جدید به اشیا مثل استکان ، میز/ در مصادر به مطلوب کردن کلمات و زبان و مثل ابداع زبانی جدیدی و قابل ردیابی با دادن کد های شخصی ، یعنی همان کاری که شاملو با مصادره به مطلوب کردن نثر کهن کرد و آن را به مرحله ایی برد که کافی است در شعرتان بگویید {پس پشت مردمکانت ...} تا به زیر سایه ی شعر شاملو رفتن متهم شوید اتفاقی که اهالی دهه  پنجاه و شصت خیلی درگیرش بودند یعنی رد شدن از شعر شاملو و زبان اش که در انتها به نوعی زبان زدگی تبدیل شده بود.  یزدان سلحشور تعریف می کرد در آن دوران انقدر شیفته شاملو بودیم که گاهی شعر می نوشتم می بردم پیش شاملو شناسان و طرف فکر میکرد شعر شاملو است ... . این  موفقیت ها اتفاقی نیست کد  دادن به کلمات با نحو کاربردی زبان که در نهایت منجر به شکل گیری لحن می شود، لحنی که باعث می شود تا ما بتوانیم آثار تارکوفسکی را در سینما  از مثلا کوبریک تشخیص بدهیم یا همینگوی را از بورخس کدهایی که تارکوفسکی با میزان تاریک روشنی در صحنه (نور} و میزان سن هایش می داد و در نهایت فردیت هایی که در زبان اش با آن مواجه مان می کرد مثل بارش باران در اتاقی که سقف دارد. یا مثال بهتری برایتان بزنم در موسیقی که نت ها تقریبا نقش کلمات را بازی میکنند و تازه وجه تاویل پذیری کلمات را ندارند اما باز هم قابل تشخصی است اثر موزارت از چایکوفسکی قابل تشخیص  است اثر بتهوون از باخ ، در شعر هم همین طور است وجهی از زیبایی شناسی شعر در شناسایی اثر بی امضا است. در دهه هشتاد{ که بی گمان در  زبان شعر منثور و سپید وامدار شاعران دهه هفتاد بودند} ، با نگاه جدید شاعران به زبان و تعغیر توقعاتشان ، آن و کارکردهایی که دارد زبان در شعر از قید تشبیه های بلیغ و اضافه ، مضاف و مضاف علیه ها و ... رهانیده شد و زبان شسته رفته تری تحویل ادبیات کشور داده شد و باعث به وجود امدن متن های توصیفی که آشنایی زدایی هایی  در  جملات و مضمون را به همراه داشت. اما در دهه هشتاد {که بی گمان دهه غزل باید نامیدش} زبان  بر خلاف شعر منثور و سپید که کاملا مصرف کننده دهه 70 بود ، در غزل پیش برنده بود و حتی این پیش برندگی در فرم هم اتفاق افتاد و غزل با کسانی مثل حامد ابراهیم پور و ایده ایی که {دروغ های مقدس} تحت عنوان {غزل فرافرم }داد وارد مرحله ی جدیدی شد ایده هایی که در غزل به عنوان ژانر هم اتفاق افتاد و ما ساختار اپیزودیک با تزریق فرم روایی فیلمنامه را در غزل دیدیم ، دیدیم می شود همه چیز را قافیه کرد حتی ژامبون را چخوف را یا ... که به نظرم حاصل سواد ادبی شاعر است که ادبیات کهن اش را خوب فهمیده/سینما را خوب فهمیده/ ادبیات داستانی را. از مولوی خوب یاد گرفته انجا که خربزه را در قرن هفتم در کارش استفاده میکند و مهم تر از همه باعث شده صدای ذهنی بعد از گذشت چند سال دوباره سر و کله اش در شعر شاعری پیدا شده و باعث شده به عنوان مخاطب در جلسات مختلف  با غزل هایی مواجه شویم که رنگ و بوی دروغ های مقدس را دارند ، بگذارید اهمیت صدای ذهنی را برایتان مشخص کنم ،  صدای ذهنی از متن در می اید، اخوان ثالث با خوانش بد و صدای بدتر اش به کل راز الودگی را از شعرهایش میگرفت اما با این حال مرتبه ایی از ارزش کیفی شعرش کم نشد. چرا که صدای اصلی در متن نهفته بود و زندگی میکرد  صدای ذهنی که در متن نهفته است ضایع شدنی نیست. مثل موسیقی رمان های نویسنده اهل چک میلان کندرا  وقتیکه شخصیت مرد کتاب بعد از آن که معشوقه اش ترک اش میکند زیر باران در پیاده رو راه می رود بی تفاوت به مردمی که از کنارش در حال دویدن برای یافتن سرپناهی هستند تا خیس نشوند موسیقی عجیبی ما را همراهی میکند و آن هم صدای ذهنی در رمان یا داستان است. به نظرم به خاطر همه این موفقیت ها باید به غزل دهه هشتاد تبریک گفت و به پایش ایستاد و حداقل برای غزل ابراهیم پور کلاه از سر برداشت. 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم دی 1390ساعت 19:49  توسط بهروز آقاكندي  | 

 پدر خوانده ۳

                              شعر با چشم های باز بسته

 یک

نوشتن کار دشواری است . باور کنید. مخصوصا اگر بر مسند قضاوت هم نشسته باشین. شاید به خاطر همین باشد که گاهی بهترین قضات شهر بعد از چند سال  قضاوت یک دفعه ترجیح می دهند بقیه عمرشان را صرف تدریس در کلاس های درس بکنند. چون گاهی یک حکم تنها منتهی به یک فرد نمی شود و اینده اجتماعی یک جامعه را تحت و شعاع قرار می دهد ، گاهی برای یک حکم لازم است پا روی بعضی منافع شخصیمان بگذاریم یا برای قضاوت بهتر روابط را در نظر نگیریم. می دانید ادم هر چه بزرگ تر می شود به لحاظ جایگاه اجتماعی بیشتر تحت تاثر روابط قرار می گیرد بیشتر محافظه کار می شود. با یکی از ادم های بزرگ حیته ی ادبیات که مویی در این حوزه سپید کرده راه می روم خوب میشناسمش اش{ به علت تعهدات هم صنفی نمی توانم اسمش را ببرم} حداقل پنج تایی کتاب در حوزه شعر تحویل ادبیات این مملکت داده ، چند سالی مستمر در حوزه نقد در روزنامه ها و مجلات مهم این مملکت قلم زده اندازه ی خودش سهمی بر گردن ادبیات این مملکت دارد. می پرسم چرا در مورد شمس لنگرودی نقد نمی نویسید، می خندد! یکی از شاگردان اش که البته به لحاظ سنی از خوداش بزرگ تر است و چند کتابی تحویل جامعه ترجمه داده می پرسد نظرتان در مورد شمس لنگرودی ( البته در حوزه شعر/ و تحت عنوان شاعر) چیست ؟ می گوید:نمی تونم در این مورد چیزی بگم این ادم حق زیادی به گردن من داره، با هم رفیقیم ، نون و نمک خوردیم ... این است وضعیت ادبیات این مملکت این است  نگاه دوتا از بزرگان که عرصه را در اختیار دارند! معلوم است نتیجه اش چه می شود. طرف سر کلاس ها کارگاه شعر کار می خواند بعد شاگرد همان ادم که بیست سالی هم بیشتر سن ندارد در نقد شعر خوانده شده می گوید:چون شعر دوستمه ازش خوشم میاد  ، شعر خوبی نیست چون بیرون باهاش مشکل دارم . اما من ادم کوچکی هستم به لحاظ اجتماعی نسبت به آن منتقد به همین دلیل دایره روابط ام کوچک تر است خانه ی او یا حافظ موسوی نمی روم به همین دلیل با کسی نان و نمکی نخورده ام و اگر رفاقتی دارم انقدری نیست که با از دست دادنشان لطمه ببینم یا موقعیتی را به لحاظ اجتماعی از دست بدهم  برای من کمی راحت تر است نوشتن. فقط با متن مواجه هستم ، با ادبیات.

 دو

محمدتقی جواهری گیلانی یا همان شمس لنگرودی خودمان متولد 1329 است شصت سال دارد {لب خوانی های قزل الای من} مجموعه شعری است از انتشارات آهنگ دیگر ، که زیر نظر خودش اداره می شود . تاریخ انتشار کتاب به سال 1388 بر می گردد سه شعر از این مجموعه را با هم بخوانیم:

الف

امروز همه جا تعطیل است

 سرم اما شلوغ است

دارم به تو فکر میکنم. { لب خوانی های قزل الای من ص96}

 ب

شعر پلی از برگ ها

بر رودخانه ایی که نمی بینم

آبش را  { لب خوانی غزل الای من ص 108}

 ج

نورانی شدم

در جادوی بهار نارنج

نصیبم

 این همه شادی نبود { لب خوانی غزل الای من . ص 109} از رودکی پدر شعر پارسی تا شاعری که به خاطر شعرش دهانش را دوختند{فرخی یزدی} تا کسانی که به خاطر بوی گندم مال من ... به زندان رفتن  ، همگی با چشم های باز شعر می گفتند و معمولا با چشم های بسته به زندان می رفتند چون راوی زمانه خود بودند و جهان شعر منتهی به خود شاعر نمی شد و شاعر اولین کسی بود که مشکلات زمانه اش را به چالش می کشید و محتصب را شماتت می کرد البته خب ما در حال حاظر در کشورمان مشکلی نداریم نه سیاسی نه اجتماعی نه ...  و محتصب اساسا معنایی ندارد و شاید به همین دلیل است که شاعران ما هم در این عرصه قدم نمی گذارند راستش نظر من را بخواهید اگر قرار باشد فقط راوی خود باشیم یک جایی تمام می شویم نظر شما چیست؟ راستش  من فکر میکنم{ من} هایی در شعر موفق هستند  و البته ماندگار که قابلیت تکثر داشته باشند  ، قابلیت تعمیم به {من} به تعداد مخاطبین و در نهایت قابل همزاد پنداری باشند به نظرم شمس لنگرودی معمولا با مشکل من در شعر هایش مواجه است و این باعث محدود شدن جهان شعر شده به قولی شعر شخصی است .بخوانید :

 د

باران خسته شد

سر بر نرده گذاشته

بلند نفس می کشد

گل خانگی خاموش است.   {ص 54} . سال هاست برخورد ها در شعر کمی منطقی تر شده حداقل از زمان هوشنگ ایرانی و {غار کبود می دود جیغ بنفش می کشد} همگی فهمیده اییم شعر خوب شعری است که چند لایه باشد و هرکس به اندازه وسع اش از آن برداشت کند مخاطب عام لایه اولیه را می گیرد مخاطب خاص لایه دومی ، مفسر ...  و نتیجه اش می شود این که هر بار سراغ بوستان و گلستان می رویم چیز تازه ایی برایمان دارد نتیجه اش مثنوی و معنوی ... . شعر صفحه 54 شمس لنگرودی لایه اولیه ندارد چون نمی فهمیم باران چه طور می تواند سر بر نرده بگذارد. نمی توانیم تصور کنیم چگونه نفس می کشد چه برسد به نفس بلند ، چرا؟ چون شعر ما به ازای بیرونی ندارد ما به ازای شیئی ندارد کاملا ذهنی است. مثل همان سوال هایی که از شعر هوشنگ ایرانی  می شود پرسید که غار چگونه می تواند بدود؟ شمس لنگرودی اسم بزرگی است در ادبیات ما و این طرز برخورد با شعر اش برای مخاطب کمی سخت است اما کافی است شاعر و اسمش را از پشت کار بردارید و با خود متن مواجه باشین کافی است فکر کنید این شعر یک جوان تازه وارد شعر است که انتشارات ندارد کافی است دنبال این نباشیم که روزی در کتابی اسمی از ما بیاورد و این طوری است که ادبیات از مرزهای کشورمان می گذرد و این طوری است که می شود در ذهن تاریخ باقی ماند وقتی متن خودش به تنهایی بتواند از خودش دفاع کند.

 سه

شخصا به توصیف در شعر معتقدم .شخصا برای توضیح همان قدر ارزش قائلم که برای حرف های دختر سیزده ساله همسایه. ببینید فهمیدن اش خیلی راحت است. ما از صحنه تصادف یک کودک بیشتر تحت تاثیر قرار میگیرم ؟ یا از شنیدن خبر تصادف یک کودک؟ در توصیف ما کودک را می بینیم که مثلا دنبال بادبادکی که از دست هایش رها شده به خیابان می دود باران  را می بینیم  { و لغزندگی جاده را می فهمیم} رنگ لباس کودک و حتی صدای جیغ لاستیک را و گاهی این تصاویر انقدر زنده اند که  انگار در حضور ما این اتفاق افتاده انگار  با ایستادنمان در مرگ کودک سهیم بوده اییم . اما در توضیح می شنویم: کودکی تصادف کرد. همین. و توضیح یعنی خبر و خبر مدیوم اش رسانه اش فرق میکند رسالت فرق می کند  و شعر سهل و ممتنع حاصل توصیف صحنه است با جزییات { به قول کارور همه ی رازها در جزییات پنهان است} شاعر صحنه را مثل یک گزارش گر گزارش میکند و  مثل یک خبرنگار به لحاظ انگیزشی بی طرف با آن برخورد می کند ( در زبان ) و تنها خود اتفاق محوریت دارد همه چیز  ،همه چیز ،به عهده مخاطب می ماند . افلاطون می گوید ما ان چیزی می شویم که می بینیم نه  آن چیزی که می شنویم. شعر خوب شعری است که نشان می دهد وارد عرصه اجرا می شود و با چند توصیف کوتاه پشت خواننده را می لرزاند.

 الف

چقدر بی تو به سر بردن دشواراست

رنگ های اتاقم را می بینم

دلتنگ

بر می خیزند

و سوی درختان بال می زنند ...

پس

 نیستی چنین است. {ملاح خیابان ها صفحه 90} می دانید رنگ نقش مهمی در ارتقاع کیفی یک اثر دارد و ما در مجموعه ملاح خیابان ها با کمبود رنگ مواجه هستیم و کارها اکثرا سیاه سفید هستند و گاهی به دلیل ساخته نشدن فضا و یا بهتر بگویم نبود فضا در شعر اصلا رنگی وجود ندارد . حذف کامل ان از شعر گاهی به مضمون سازی هم لطمه می زند بخوانید :

ب

خاطرات خدایی تو

سیاحت نامه زندگی!

کتابی خطی

که مخفیانه شبانه اش می خوانم و خواب می روم

خاطرات خدایی تو

 و سطر اول پر بهایش

درست به طول عمر من است  { ملاح خیابان ها ص 74}

 چهار

مضمون اغلب در ملاح خیابان ها بسته نمی شود. کامل شکل نمی گیرد آنقدر که مخاطب را در فهم شعر دچار مشکل میکند. چرا ؟ چون فارغ از رنگ کار ایرادها ساختاری زیاد دیگری دارد به تمام مثال هایی که در طول نقد امده توجه کنید اغلب با این سوال مواجه هستیم که شاعر کجای جهان ایستاده ؟ یا دوربین اش را کجا صحنه گذاشته ؟ نظرگاه و اهمیت اش  نظرگاه و جای خالی اش  که مشکلت بعدی  را هم به وجود می اورد مثل زاویه دید مثل تشکیل قاب مثل تنظیم نور .

به نظرم شمس لنگرودی }در این دو کتاب{ در دوره سنی بوده است که اگر با تجربیات و طبیعتا نگاه شخصی اش که لحن  را هم شکل می دهد وارد شعر می شد یا آنها را به نوعی به شعر تبدیل میکرد یا تزریق می کرد گام موثری در ارتقاع کیفیت اثرش بر می داشت و مطمئنا  شعر ش از فردیت بیشتری بهره می برد و ما حداقل می توانستیم بنویسم شعر او مثلا در شصت سالگی بدون امضا هم قابل تشخیص است. اما خب حیف که این طور نیست و ما با کارهایی تجربی مواجه نیستیم و بیشتر شاعر نشسته تخیل کرده.

 

 ج

 چقدر مانده به دریا

آیا باد ها صخره ها کلبه های کرانه رودهای من دانستند 

                                                      که چه گفته ام

چقدر مانده به پایان راه { ملاح خیابان ها ص 89}

 از وقتی نقد می نویسم شاهد اتفاقات جالبی بوده ام .از حذف شدن از لیست دوستان در فیس بوک و لینک وبلاگ ها تا دعوت نشدن به کافه ... تا کامنت هایی که ، اصلا خودتان چند  نمونه سانسور شده اش  را بخوانید:

-         حرمت نون و نمک نگه نداشتی ...

-         تا من زنده ام نمی زارم کتابت در بیاد ...

-         تو انگشت کوچیکه شوهر منم نمیشی تو شعر...

-         فردا ناهار رستوران  ... منتظرتم اینا چیه در مورد کتابم نوشتی رفیق

-         اخه مرتیکه ... می دونی من کیه ام.... ؟ اسمم تو ویکی پدیا هست ک ...

- باهات موافقم. اما خب این ادم من رو گذاشته روزنامه ... کار کنم بهش مدیونم ...       

و این آخری در فرهنگ سرای  ارسباران در نشست عصر شعر و ترانه اتفاق افتاد وقتی اهورا ایمان کار خواند و کارش را نقد کردم پسر جوانی امد پشت تریبون و گفت : بهتر اجازه بدیم قدمون انقدر بلند بشه که دستمون به شاخه برسه بعد در مورد یه بزرگ حرف بزنیم و به بزرگ اش از همان جا سلام کرد  { اهورا ایمان } . حاضرین خیلی موافق این حرف نبودند.  عبدالجبار کاکایی از اهورا ایمان نسبت به رفتار کسی که به شعر استادش نقد وارد کرده بودیم نظر خواست و  در جواب شنید اهورا ایمان از مدافع کم سن اش تشکر میکند. خب هر کسی نگاه خودش را دارد به زندگی به شعر به ادبیات به استاد به بزرگ به ... ان آدم انطوری فکر می کرد من فکر میکنم درخت هرچه سنگین تر باشد افتاده تر می شود شاخه هایش  به زمین نزدیک تر می شوند و میوه چیدنش راحت تر است. فکر میکنم ما همیشه پشت شعرمان نیستیم نمی توانیم اثر را به سینه مان سنجاقش کنیم  همه جا دنبالش بدویم و از ان دفاع کنیم. فکر میکنم متنی موفق است که خودش بتواند از خودش دفاع کند من به مرگ مولف اعتقاد دارم به بارت شما چی؟

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم دی 1390ساعت 4:28  توسط بهروز آقاكندي  | 

 

    پدر خوانده ۱

                                                    شعر بیمار

يك

در كتاب هاي دبيرستان (رشته انساني) خوانده ايم كه دعوايي بوده دو طرفه بر سر تعريف شعر عده ايي بر اين باور بوده اند( عروضيان) كه شعر: سخني است كه داراي وزن و قافيه باشد يا بهتر بگويم موزون باشد و در مقابل عده ايي مدعي بودند شعر آن است كه در آن تخيل  دخل و تصرف داشته باشد (منطقيان). گذشت و گذشت  آنقدرها كه قصه به علي اسفندياري يا همان نيماي خودمان رسيد كه در ابتدا  نظرات اش مقبول خاص و عام كه با آن ذهنيت كلاسيك گوي چند صد ساله  پيش مي رفتند نيفتاد كار به جايي رسيد كه ملك شعار بهار در نامه ايي به نيما او را ديوانه خطاب كرد و ... نه اين كه فكر كنيد  چون ذهن ها با توجه به سبقه چند قرن ادبيات كلاسيك گوي ما شكل گرفته بود مقاومت مي كرد يا نداشتن الگوي باعث اين اتفاق مي شد نه ، وگرنه هدايت در اوج تحولات ادبي هنري  در فرانسه دور ميزي كه مقابلش پيكاسو بود و به فاصله چند صندلي آن طرف تر دالي نشسته بود مي نشست اما پيام مي فرستاد به اين مضمون كه اين مردك  ديوانه را خفه كنيد با اين اراجيفي كه مي گويد...  .خب نيما بود و ايستادن پاي حرف هايش كه بالاخره با افسانه كه نمونه يا فكتي از حرف هايش بود همگان را بيدار كرد و باعث شد خيلي ها كه پشت سرش يا حتي در مقابلش ليچار بارش مي كردند انگشت به شرمندگي بگزند و اين بار بهار نامه ايي نوشت به او در باب عذر خواهي كه ... . بالاخره همه راي به شكستن برخي قواعد كهن شعر دادند و انقلاب نيما را پذيرفتند،پذيرفتند قافيه به لزوم آورده شود و راي به شكستن قيد تساوي مصراع ها دادند انقلاب نيما بزرگاني هم به همراه آورد كساني چون فروغ كه با تولدي ديگر بدل به تولدي دوباره در شعر ايران زمين شدند اما هيچ وقت فقر دانش ادبي شعر اجازه نداد دلايل موفقيت شعر فروغ كشف شود اصلا كار به جايي رسيد كه وقتي در كانون هاي ادبي در بين جمعي حداقل هفده هجده نفره مي پرسيدم قالب شعر فروغ چيست در نهايت چيزي كه مي شنيدم اين بود: نيمايي / سپيد/ و ... در حالي كه ما شعري خارج از غالب نيمايي حداقل من از فروغ نخوانده ام. بگذريم  فروغ و بعد هم كه شاملو آمد و به زعم اندكي از اهالي شعر بدل به قله شعر معاصر ايران شد اين بار شاملو در شكستن قواعد ادبيات كلاسيك گوي ما پا را فراتر گذاشت و ديواري را كه نيما تا نصفه فرو ريخته بود به طور كامل شكست البته باز هم مي توانستيم در اشعار اش وزن قابل تقطيع را بيابيم يا موسيقي دروني كلمات را در متعالي ترين شكل خود رديابي كنيم به طوري كه شعر را دچار ضرب آهنگ كند، يا قافيه را مي شد شناسايي كرد. و اين بار شاملو در تعريف شعر مي گفت: بايد اصلا ديد شعر چه نيست .خب چه مي شود كرد سمند شعر دوباره جان گرفته بود و با كساني چون شاملو مي تاخت. چند دهه  با همه اتفاقاتش گذشت و در دهه هفتاد با اشعاري مواجه شديم كه  نه وزن داشت نه موسيقي  البته بودند كساني كه موسيقي را در شعر رعايت مي كردند اما اندك آنقدر كه به تعداد انگشتان يك دست هم نرسيدند  دلمان خوش بود، دل مخاطب عام خوش بود به تخيل به ايجاز هايي كه در شعرها وجود داشت به تشخص بخشي به اشيا كه در فضاي دنياي امروز حال و هوايي دلنشين به وجود مي آورد ،توصيف هايي كه گاه مارا تا عمق صحنه مي برد.البته عده ايي هم بودند كه نتوانستند به همين يك لقمه نان بسنده كنند و شدند جزء قهري هاي شعر، كساني كه نبودشان امروز ضربه شديدي بر پيكره فروش كتاب هاي شعر  وارد كرده است. اما خب دلمان هنوز خوش بود به آن عده اندك كه بخش اعظمي از آنها را باز خود شاعران تشكيل مي دادند يا بهتر بگويم اهالي شعر.دهه هفتاد هم با همه خوبي ها  و بدي هايش گذشت و امروز  در ده هشتاد با متن هايي مواجه ايم كه نه موسيقي دارند نه تخيل خواننده را ارضا مي كنند نه اصلا تخيل دارند نه ايجاز دارند نه تشخص دارند نه حتي به لحاظ زباني وارد حوزه شعري شده اند{ كه اين روزها روي لبه تيغي راه مي رود كه يك طرفش شعر است و به فاصله مويي آن طرفش نثر و وارد شدن به آن خيلي سخت نيست}،نه گرما دارند نه حس آميزي نه رنگ نه كشف نه شهود نه نه نه... و ما  در نهایت با تصاویری مواجه اییم که تخت هستند و عمق ندارند تصاویری تک وجهی .يك نفر هم پيدا نمي شود به ما بگويد اين ها چيست . بخوانيد:

5/6 صبح  از خواب مي پرد/رو به روي آينه است{خطي سياه/ سايه اي سبر نقطه اي كه چند بار جايش عوض مي شود} 8 چاي سرد شده را سر مي كشد/9 احتراما به استحضار مي رساند .../5/9 ايشان جلسه دارند ،بعدا تماس بگيريد /11 فرمودند تا چهار روز ديگر ترخيص نشود/ 5/11 چك هاي برگشتي به حسابداري تحويل داده مي شود/2بعد از ظهر ته مانده ساندويچ به سطل زباله پرتاب مي شود/5/3 با مرخصي شما موافقت نمي شود/.../.../ 5/6 از خواب بر مي خيزد صفحه 88.

دو {زبان / بیماری های اش}

همه ما مي دانيم شعر در زبان اتفاق مي افتد يا لااقل اگر هم نمي دانستيم حال مي دانيم . البته اين زبان در ابتدا بيشتر شبيه تكه سنگيست از دل کوه كه در دست پيكر تراش قرار گرفته تا با حذف كردن بخش هاي زائد آن به طرح اصلي كار نزديك تر شود و در نهایت با ظریف کاری به خود اثر برسد به گمان حافظ موسوي در زن تاريكي كلمات ما را با تكه سنگي از دل كوه مواجه ميكند كه حتي كوچكترين چكشي به آن نخورده چه برسد به قلم كاري و نازك كاري ها... و كار  را کاملا منطبق بر منطق نثري پیش می برد به طوري كه هميشه فعل را در انتهاي جملات مي يابيم  و تازه ضعف كار به همين جا هم ختم نمي شود و در قدم بعد ما با متني مواجه ايم كه زبان شسته و رفته ايي هم ندارد  خيلي راحت مي توان از آن كلماتي حروفي مثل حرف ربط {كه } و ...حذف كرد كه هرچه بيشتر انجامشان دهیم  به زبان شعر نزديك تر مي شویم و نبود اين كلمات هم هيچ ضربه ايي بر پيكره شعر وارد نمي كند بلکه شاید ریتم را هم تندتر میکنند مثلا حذف تابستان در سطر اول مثلا حرف ربط كه در سطر دوم مثلا فعل ها كه ما با ازدحام آن ها در شعر مواجه ايم. موسوي در كتاب زن تاريكي كلمات پنجاه و سه ساله است غم انگيز است در اين سن با اشعاري به اين خامي مواجه شد و غم انگيز تر آن كه كتاب در سال هشتاد نه به چندین و چند چاپ هم رسيده در حالي كه دهه هشتاد  رو به اتمام است و ما به دليل چاپ نشدن خيلي از مجموعه ها به دلايل مختلف {راديكال بودن، نداشتن نفوذ ،ندادن مجوز بي مهري ناشران و...} پشت درهاي بسته مانده اند و ما نمي توانيم در جايگاه منتقد يا حداقل راوي تاريخ جايگاهي براي اين دهه در نظر بگيريم.

روزهاي گرم تابستان/ وقتي كه / عمه جان زير اين درخت انجير مي نشست /و با بادبزن حصيري ،خودش را خنك مي كرد/ بعد از ظهر ماه مبارك / رمضان عمو جان روي اين تخت چوبي مي خوابيد /و قوطي سيگارش را براي افطاري بالاي سرش مي گذاشت/ روزهاي سرد زمستان/ مادر روي اين چراغ سه فتيله /از صبح ،لوبيا و كدو بار مي گذاشت /و عصر ها بچه ها و زن هاي همسايه را /به مهماني ساده و شور انگيزي دعوت مي كرد/ انجير اين درخت بوي باد بزن عمه جان را مي دهد/ تخت، هنوز از جاي آتش سيگار عموجان نقش ها به خودش دارد/ چراغ سه فتيله چون قابي با شكوه،خاطرات مادر بچه ها و زن همسايه را در ميان گرفته است / مرگ/چون ملاطي بي زوال فواصل موزاييك هاي حيات را پر كرده  است .صفحه  ۹۴

شعر حیاط خانه پدری که در سطر های فوق خواندیم شعر خوبی می توانست باشد با فرم روایی خاطره نویسی به شرطی که موسوی با تعغیر زاویه دید و گذاشتن دوربین اش در نقطه ایی جدید جهان تازه ایی را در روایت اش نشانمان می داد مثلا از دهان کودکی عقب افتاده که همه واقعیت های پنهان زمان خودش را بی هیچ پروایی بیان میکند. می توانست کمی با زمان بازی کند و گذشته و حال را در تلاقی هم قرار بدهد و در نقطه ایی به هم برساند. می توانست کمی بازی زبانی چاشنی کارش بکند . این ها را پیشنهاد میکنم چون ما با اثری شهودی مواجه نیستیم  اثری که  حداقل در سطرهایی ما را قافل گیر کند یا چیزی  در گذشته را به چالش بکشد یا حتی گذشته را به چالش بکشد نقد کند یا با کشف هایی در حوزه های مختلف شگفت زده مان کند در زبان آشنایی زدایی کند و لذتمان ببخشد... حافظ موسوی شاعر ، گذشته را روایت میکند اما نه با نگاه شاعرانه .

 

سه

 براي من دست تكان مي دهد

از پشت شيشه ماشين كودك

و من براي او

بوسه ايي مي فرستم

اين صحنه را به خاطر بسپاريد

چون ممكن است بعد ها

در شعر شاعري ديگر

عين همين تصوير را

-با فعل ماضي و تعغير منظر راوي-

دوباره بخوانيد. (زن تاريكي كلمات صفحه هفتادو دو)

دغدغه های حافظ موسوی در پنجاه خورده ایی سالگی برایم جالب است . که منتهی می شود به دست تکان دادن یک کودک از پشت شیشه ماشین . گاهی فکر میکنم  در مملکت ما فقر/ دزدی/ جنایت و ... وجود ندارد که قشر روشن فکر که شاعران هم شاملشان می شوند ( و البته نویسندگان ) هیچ وقت در مورداش چیزی نمی نویسند و مضمون ها در  اکثر مواقع  حول همین مضامین و البته عشق خیانت و چیزهایی از این قبیل می چرخد یا این که این هست ولی جزء دغدغه های شاعران ما نیست شاید هم جز دغددغه هایمان هست  ولی وسعت دیدمان در جایگاه یک شاعر یا نویسنده  آنقدر نیست که چند پله جلوترم را ببینیم و ترجیح می دهیم مطابق با سلیقه روز مطالبی عرضه کنیم ، تاریخ مصرف دار ، کتابی چاپ کنیم و برای چند سالی دیده شویم . برایم مهم نبود ضعف های زن تاریکی کلمات اگر حتی در یک حوزه {زبان / روایت /زمان و ...} ایده ایی جدید برای شعر امروز داشت یا پیش برنده بود ، اما خب متاسفانه این طور نیست. گاهی فکر میکنم  نیاز به دیده شدن و کنار امدن با سانسور و مسائلی از این قبیل مهم تر است یا ذهنی ات که بولکاکف در مرشد و مارگریتا دنبال می کرد و در اوج خفقان استالینی به جای آن که دچار خود سانسوری شود  و شهوت دیده شدن بر او چیره شود ترجیح داد کار خودش را بکند حتی به این قیمت که  بیست و پنج سال بعد از مرگ اش کتاب اش به چاپ برسد. ترجیح داد از دغدغه های سرزمین و مردم اش بنویسد ترجیح داد از ادبیات به عنوان اسلحه ایی برای یاد آوری اشتباهات دولت اش  و  سختی هایی که انسان جدید می کشد استفاده کند و از تکرار ان جلو گیری کند ترجیح داد ادبیات زنده بماند. نگاه چالش بر انگیز اش به زندگی و نقدهایی که بر آن داشت. ترجیح داد خودش بمیرد اما چیزهایی دیگر زنده بماند به نظرم تفاوت ها از همین نقطه شروع می شود که یک نفر می شود یانیس ریتسوس و دیگری حافظ موسوی.

 چهار

الف

توي تاكسي نشسته ام نفر كناري كتاب شعر دستم مي بيند. آهسته لبخند مي زند مي پرسد شعر مي گويم ، با سر جواب مثبت مي دهم مي پرسد از همين هايي كه همه مي توانند بگويند عاميانه حرف مي زند جعبه ابزار نسبتا بزرگي روي پايش است و لباس تعميركار ها را به تن دارد شعري از نظامي مي خواند: ديشب صداي تيشه از بيستون نيامد/ شايد به خواب شيرين فرهاد رفته باشد . مي خواهد بگويد شعر تك وجهي است و مثل تاسي نيست كه بريزي هم شيش در بيايد هم بش مي خواهد بگويد شعرها از غيبت معناهاي دوم و سوم رنج مي برند مي خواهد و مي گويد اما به زبان خودش به زبان يك تعميركار : ببين هم ميشه گفت خواب شيرين مرگه فرهاد هم ميشه گفت فرهاد خوابه ميگيري چي ميگم؟

ب

با استاد از اتوبوس پياده مي شويم گوش هاي من در سرماي بهمن هشتاد و نه مي سوزد گوش هاي استاد نه چون هد بند زده به سمت ميدان جمهوري قدم مي زنيم مي گويم نقد نوشتم از پدرخوانده هاي شعر حرف نمي زند، مي پرسم شما چرا سراغ پدر خوانده هاي شعر نرفته اييد كساني مثل شمس لنگرودي حافظ موسوي ... با اين همه دانش ادبي و سابقه نقد نويسي در كشور تريبون هم كه دارين دست مي كند توي جيبش كيف پولش را در مي آورد عكس پسرش را نشان ميدهد لبخند مي زند مي گويد :خرج داره در ضمن سلام عليكي داريم با هم كه نمي خواهم ... مي پرسم پس تكليف آن ها؟ تكليف شعر چه مي شود؟ می گوید تاريخ حذفشان مي كند مثل خيلي ها كه در دهه چهل و پنجاه بودند و حالا تو حتي اسمشان را هم نمي داني. در مورد كتابم مي پرسد من اولين شاگردش هستم كه دارد به نقطه ايي مي رسد ،نگاهش مي كنم ... ببين پسر جان بايكوت ات مي كنند مثل آب خوردن حداقل براي ده سال  من خودم ساله ... باد شديدي همه چيز را به هوا مي برد جنس هاي مغازه ها بادكنك را از دست كودكي كه با كاپشن قرمز كنار دستمان ايستاد و من تقريبا هيچ چيز نمي شنوم حتي صداي استاد را...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم دی 1390ساعت 21:54  توسط بهروز آقاكندي  | 

                                                       

  پدرخوانده ۲

                                        شهود های پراکنده

 یک {مخاطب}

هی! روزگار چقدر عوض شده .زمانی نه چندان دور شاید نیمه های دوم دهه سی در همین تهران خودمان اگر از کسی نام پنج شخصیت محبوب اش را می پرسیدی حداقل نام یک شاعر  لا به لای حرف هایش شنیده می شد. وقتی مجری تلوزیون در اوایل دهه هفتاد میکروفون را با آن سیم بلندی که داشت جلوی مرد میانسالی در شلوغی خیابان  گرفت و خواست نام چند شخصیت مورد علاقه اش را بگوید بعد از اسم های بزرگی مثل علی پروین و فریبرز عرب نیا نام کسانی مثل نادر نادرپور به گوشمان می رسید کسی که روزی تنها پرنس ایران لقب گرفت !این چیزها برای شاعران امروز جالب است، جالب است بدانند در همان دوره مردی کم سن و سال سلانه سلانه شاخه گلی در دست با دمپایی  از میان محافظان دربار گذشت و به اشرف خواهر محمد رضاشاه شاخه گلی داد و آنقدر شناخته شده بود که نیاز نباشد افراد گارد سلطنتی نامش را بپرسند.ن نصرت رحمانی شاید در آن زمان بیست و سه چهار سالی بیشتر نداشت!!!.خب همه چیز عوض شده اگر از کسی نام هزار نفر شخصیت محبوب اش را بپرسید دیگر نام شاعری که در قید حیات باشد را نمی شنوید مثلا نمی شنوید بگوید گروس عبد الملکیان ، نمی شنوید بگوید مریم جعرفی آذرمانی /مهرداد فلاح/ /حافظ موسوی / شمس لنگرودی و ... یعنی چه؟ یعنی این که خیلی ساده بگویم کافی است بعضی دست ها از پشت ادم ها در سال های بعد کنار برود تا تاریخ پاک کن اش را بردارد و با لبخند آرام و همیشگی اش نامشان را از تاریخ ادبیات یک کشور حذف کند

 

دهه هشتاد  پر است از این نام ها. که طرف کتابی به چاپ رسانده و به قول خودش اردش را الک کرده و اویزان بعد رفته دنبال دغدغعه اش که شعر نبوده

 

یا کسانی  بودند مثل خواهران مساعد که هرچند مورد حمایت خود شاملو هم بودند اما به دلیل عدم استقلال شعرشان  بعد از مرگ شاملو و حمایت هایش آن ها هم شعرشان در ادبیات مرد ! با تمام شدن دهه هشتاد/ با کنار رفتن آدم ها از پشت شعرشان با کنار رفتن حواشی ،و روابط  متن تنها ماند. فرقی نمی کرد ملاح خیابان ها، یا زن تاریکی کلمات یا هزارتا مجلد دیگر. متن تنها ماند در کتابخانه شاعر اش/ تنها ماند و ترسیده در مقابل تیغ منتقد تنها ماند در مقابل حافظه بی رحم تاریخ  در مقابل کار ضعیف و اوج اش را در جلسه رنگ واژه که به احتمام علیرضا مجابی برگزار می شد دیدیم آن جا که  نصف حاظرین که معمولا هم صاحب کتاب بودند یاحداقل از کارهایشان یکی دوتایی در مجله ها و روزنامه ها چاپ شده بود از همدیگر نام شاعری  که پشت میکروفون شعر می خواند را می پرسیدند ، می پرسیدند

-به نظر تو هم کارهاش چنگی به دل نمی زنه؟یا

- می رم سیگار بکشم اسمم رو خوندن صدام کن !!!

راستی اسمش چه بود؟ حافظ موسوی؟؟!!!...

دو {اهالی شعر/ هیت داوران}

الف. گفتند /شعر های من /جوشش دریاست/ خروش رود / بی شک/ کمی بالاتر /به چشمه ایی می رسند که تو هستی {صفحه 87 شعر هجده}

ب. از گمشدن همه می ترسیم/ امازیباترین روز زندگی ام /روزی بود /که با تو در میان جنگل/گم شدم {ص 77}

ج. گفتی دوستت دارم/ و من به خیابان رفتم/فضای اتاق /برای پرواز کافی نبود. {ص68}

د. باران می آید/ باران تمام می شود/ اما هنوز من خیس مانده ام/ تو می آیی تو می روی/ اما هنوز من ...

اینها نمونه هاییست از کتابی  در دهه هشتاد  که به چاپ چهارم هم رسیده و به استناد خود جلد کتاب برنده جایزه کتاب سال هم شده. دو راه بیشتر نداریم یا باور کنیم واقعا وسع شعری ما همین قدر بوده و هست و مجموعه های بهتری وجود نداشته  و ندارند ، یا قبول کنیم جوایز فرقی نمی کند کارنامه یا هر جایزه ادبی دیگر  بر اساس روابط داده می شود. این که نام شاعری بزرگ به عنوان پدر پشت پسر باشد هنوز تعیین کننده است؟ این که شاعر صاحب انتشارات است که امتیازاتی مثل گسترده تر شدن روابط را به هم راه دارد ... از این دست سوال ها ذهن اهالی شعر را سخت به خودش مشغول کرده تا آنجا که منتقدی که سابقه سه دهه ایی در حوزه شعر در مملکتمان دارد به طعنه می گفت کتاب فروشی های مهندسی هم کتابش را می فروشند می گفت : همین مانده برویم  بقالی بقیه پول رنگ های رفته دنیا پسمان بدهند من راه میانه را می روم کم سن و سال هستم و بی تجربه برای قضاوت در این موارد و مافیایی که شاعران از آن حرف می زنند من فقط  گوش میکنم :

-شاعر :چهار ساله می خوام کتابم رو در بیارم نمی تونم بعد آقا فاصله تحویل مجموعه اش تا چاپ سه ماه ...

-صاحب انتشاراتی: کدوم چاپ چهارم؟ کسی تو این مملکت کتاب شعر نمی خره اونم سپید، ببین چون رفیق فلانی هستی بهت میگم ،نسخه واقعی فروش این کتابا بیست و پنج تا بیشتر نیست !مردم عادی که نمی خرن کتاب شعر امروز رو ، بدبختی خودتون هم  به عنوان شاعر کتاب همدیگرو  نمی خرین . بنده خرم سرمایم رو بزارم  این وسط؟

-کارمند یک انتشارات: واقعا فکر میکنی هزارتایی که پشت جلد به عنوان تیراژ می خوره تعداد عدد حقیقی اون مجلده؟ من خودم می دونم حداقل اقای... به خاطر  پول کاغذی که میگیره   این عدد رو تحویل میده به خاطر یارانه کاغذ ...

-شاعر زن که اتفاقا در دفتر شعر جوان کارش به چاپ رسیده : منم اگه مثل گروس انتشارات داشتم تا الان صدتا مجموعه داده بودم بیرون ...!!!

- یکی از کسانی که در همین تهران کارگاه شعر دارد: توجه کردی هر سال جایزه کتاب سال یا از نشر چشمه است یا دفتر شعر جوان حالا برگزار کننده هاش کیا هستند؟ حافظ موسوی/ عبدالملکیان/شمس لنگرودی ...

 

سه {زبان /موسیقی/ ریتم}

فرصتی نمانده است

بیا همدیگر را بغل کنیم

فردا

یا من تو را می کشم

یا تو چاقو را در آب خواهی شست

همین چند سطر ...

دنیا به همین چند سطر رسیده است

به این که انسان

کوچک بماند بهتر است

به دنیا نیاید بهتر است

...

به استناد همین شعر می توانم بگویم گروس شاعر غریزی خوبی است. غریزیی چون جوهر شعر ناب است بکر است خوب یعنی به قول معروف می شود نتیجه کارش رو جلوی مهمان گذاشت و به استناد همین شعر می توان گفت گروس شاعر حرفه ایی نیست و گرنه فعل های {است} را حداقل برای تندتر شدن ریتم از انتهای جملات حذف می کرد. اتفاقی که در اشعار دیگر بیشتر به چشم می خورد و ریتم را کند میکند و زبان شعر با به نثر گرایش می دهد آنجا که در سطرهای پنهانی در شعر لولای در صفحه هفتاد و پنج در سطرهای آغازین شعر می نویسد

تیر هوایی بی خطر!

 تو آسمان را کشتی

...

و ما  هرچه فکر میکنیم به الزام کلمه بی خطر در شعر پی نمی بریم. جز آنکه با برداشتن کلمه {بی خطر} گامی بزرگ در اعتماد به شعور مخاطب در نجات دادن شعر از  اتهاماتی مثل رو بودن که حاصل پرداخت همه جانبه است برداشته ایم گامی بزرگ تر  در سریع تر شدن ریتم و شسته رفته شدن زبان و در نتیجه رسیدن به زبانی کنشمند .زبان کنشمند بله يعني براي مثال ما يك بار شعر مولوي را مي خوانيم  به خاطر ضرب آهنگي كه شعر را جلو مي برد {نه وزن} يك بار مي خوانيم به خاطر روايت روان. يك بار مي خوانيم به خاطر موسيقي درونی کلمات آنجا که کلمات مثل بالرین ها می رقصند يك بار مي خوانيم به خاطر كشف هايي كه در حوزه بازی های زبانی اتفاق می افتد یک بار می خوانیم ... کلمات در اکثر مواقع در شعر راه می روند

فقط پنج دقیقه از خاک ریز های پایین امدم/با بمب های شیمیایی سرفه نکردم /و راست و چپم را مثل سه سالگی از یاد بردم ...

{قسمت هایی از شعر مرخصی/ کتاب سطرها در تاریکی جا عوض میکنند/ صفحه72.}

ما چند نفر بودیم /که با یک گلوله کشته شدیم /گلوله ایی که هرگز شلیک نشد...

{یا در شروع شعر بی پایان صفحه 26}

 گاهی فکر میکنم اگر فروغ را از پشت شعرهای احمدرضا احمدی حذف می کردیم کسی که آگاهی اش به وزن نقش مهمی در شسته رفته تر شدن زبان شعر احمدی داشت{ با ادیت شعر احمد رضا احمدی و حذف خیلی از کلمات و حروف ربط و اضافه و ...}/ نقش مهمی در در روان تر شدن موسیقی شعر احمدی داشت در شسته رفته تر شدن زبان اش که در  نهایت منجر به تندتر شدن ضرب آهنگ روایت هم می شود/نقش مهمی در ایجاز بخشیدن در جلوگیری از اطناب از ... آیا هنوز هم احمدرضا احمدی را به همان اندازه ایی که هست شاعر موفقی میشناختیم؟!. به گمان فروغ همان قدر در این مورد موثر است که پاوند در مورد مزرعه هرز تی اس الیوت که نصف به نصف آن را حذف کرد. ببینید زبان نقش خیلی مهمی در هنر دارد چون در آنجا در زبان {هنر فرقی هم نمی کند سینما / ادبیات داستان یا شعر }اتفاق می افتد لحن شکل می گیرد و در نهایت منتهی به شناخت یک اثر بی هیچ نام و نشانه ایی می شود چرا كه با انتخاب  كلمات و نوع چينش آنها در نهايت ما را با جهان بيني شاعر  مواجه ميكند  يا دقيق تر نقطه ايي را كه در آن ايستاده و باعث مي شود تا ما بتوانيم شعر حافظ را از سعدي ،سعدي را از  مولوي ، مولوي را از خيام در ادبيات كلاسيك مان بي هيچ امضايي تشخصي بدهيم يا كارور را از فاكنر در داستان نويسي، تارکوفسکی را از كوبريك در سينما و ... .شعر گروس عبدالملكيان جز آن دسته  از شعر هايي ايست كه از اين نعمت بي بهره است. باور كنيد مي توان در نشست هايي كه در همين تهران خودمان برگزار مي شود به اين نوع برخورد با كلمات و نوع توصيف تصاوير  كه به شدت شبيه هم اند در شعر دست يافت كه حاصل عدم فردیت گرایی در زبان است{عدم فردیت در جهان بینی/ زاویه دید} چیزی که بهترین نمونه اش را می توانیم در آثار شاملو ببینیم در کتاب های ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد در زمستان در... تا آنجا که کافی است بگویید {پس پشت مردمکانت ...}تا به زیر سایه شعر شاملو رفتن متهم شوید کافی است بگویید و این منم زنی  ... تا به تحت تاثیر شعر فروغ بودن متهم شوید  و این نشان ميدهد ميانگين قدي در دهه هشتاد پايين است و با اين كه گروس چند سانتي از بعضی ها بلندتر است اما خب كلا ما در دهه هشتاد شاعري قد  بلند نداريم{ در میان سپید گوهایی که کار چاپ کرده اند} . و باعث شده گاهی بر سر یک توصیف یا یک سطر دعواهای تحت عنوان سرقت ادبی هم شکل بگیرد.

چهار {روایت/

و درد که این بار پیش از زخم امده بود/ آنقدر در خانه ماند/ که خواهرم شد با چرک پرده ها/ با چروک پیشانی دیوار/ کنار امدیم و تن دادیم/ به تیک تاک عقربه هایی که تکه تکه مان کردند /پس زندگی همین قدر بود؟ انگشت اشاره ایی به دور دست؟ برفی که سال ها بیاید و ننشیند؟ و عمر /که هر شب از دری مخفی می اید/ با چاقویی کند/ ماه شاهد این تاریکی ایست و ماه/ دهان زنی زیباست که در چهارده شب /حرف اش کامل می کند/ و ماهی سیاه کوچولو که روزی از مویرگ های انگشتانم راه افتاده بود/حالا در شقیقه ام می چرخد/ در من صدای تبر می آید/اه انارهای سیاه نخوردنی بر شاخ های کاج/ وقتی که چهار فصل به دورم می رقصیدند/رفتارتان چقدر شبیه ام بود/ در من فریاد درختی ایست/ خسته از میوه های تکراری. من ماهی خسته از آبم/ تن می دهم به تو تور عروس غمگین/تن می دهم به علامت سوال بزرگی که در دهانم گیر کرده/پس روزهایمان همین قدر بود؟ و زندگی انقدر کوچک شد/ تا در چاله ایی که بارها از آن پریده بودیم/ افتادیم. {شعر اول کتاب سطرها در تاریکی جا عوض می کنند}

1_شخصا به قاب در شعر خیلی اعتقاد دارم (به جز مواقعی که فرم روایی جایگزین اش شود ) چون از پراکنده گویی در شعر از پرش های در روایت جلوگیری میکند 2- شخصا به روایت خیلی اعتقاد دارم خطی یا پازی فرقی نمی کند فرقی نمی کند که در سطرهای بعد شکل بگیرد یا مثل تکه های یک پازلی  با گذاشتن اخرین تکه تصویر اولیه و کلی را ترسیم کند 3- شخصا به تصویر اولیه خیی اعتقاد دارم و فکر میکنم در اثر وضوح تصویر اولیه مخاطب به استعاره و معناهای دوم و سوم مواجه می شویم 4-  شخصا به درونی شدن متن به استحکام کلمات و جزییات در در روایت خیلی اعتقاد دارم تا آنجا که نشود کلمه ایی را از شعر حذف کرد و در صورت انجام این کار شعر لنگ می زند .شخصا فکر میکنم اگر در این شعر کلمه که چه عرض کنم پاراگرافی حذف شود روایت شعر به هم نمی خورد چرا که کار قاب ندارد روایت ندارد یا بهتر بگویم تصویر اولیه ندارد /تصویر کلی ندارد اگر دارد لطفا یک خطی اش را تعریف کنید. شخصا فکر میکنم اگر به جای کلمه خواهر که در سطر سوم اورده شده، مادر/ زن یا هر چیز دیگری بگذاریم هیچ اتفاقی در شعر نمی افتد چرا که در سطرهای بعد چه به لحاظ روایت چه در جهان شعر یا ارتباط دال به دال {ارتباط هر سطر با سطر قبل و بعد اش} در سطرها الزام وجود این کلمه را نمی یابیم. شخصا فکر میکنم هر پاراگراف می تواند متعلق به یک شعر باشد. بله می خواهم بگویم هیچ چیز در این شعر درونی نیست. چرا؟ چون شعر جهان واحد ندارد فقط شهود هایی ایست پراکنده که زیبا است اما مثل سنجاق کرواتی از طلا که بر کت شلوار ارزان قیمت زده باشند .نگاه کنید:

و درد که این بار پیش از زخم امده بود

آنقدر در خانه ماند که خواهرم شد

با چرک پرده ها با چروک پیشانی دیوار کنار امدیم{پاراگراف اول}

//////////////////////////////////////////////////////////////////////////////

ماه شاهد این تاریکی ایست

و ماه

دهان زنی زیباست

که در چهارده شب

حرفش را کامل میکند. { پاراگراف سوم} اصلا دلتان می خواهد کدام پاراگراف در ابتدای شعر قرار بگیرد؟ یا کدام پاراگراف را یا سطر را برای نجات شعر از اطناب حذف کنیم؟ یا به جای کلمه خواهر کدام کلمه را بگذاریم

1-زن

2- مادر

3همسر

4-...

 می دانید این مشکل تمام کسانی است که از ابتدا سراغ استعاره می روند به جای ساختن دقیق تصویر اولیه با تمام ارکان اش که در خدمت روایت باشد. می دانید این طوری به استعاره می رسیم به تاویل پذیری متن وقتی که فقط با خونسردی روایت کنیم  با جزییات(سهل و ممتنع ) و همه چیز را به مخاطب واگذار کنیم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم دی 1390ساعت 12:10  توسط بهروز آقاكندي  | 

خيلي وقته كه شعر هام توي وبلاگم نمي زارم .برام دردناك سطري از شعرم رو تو  وبلاگ كسي ديگه بخونم ، يا چون فعلا كتابم به مرحله چاپ (به دليل تنبلي ناشر ) نرسيده تو كتاب كسي ديگه  بخونمش.به همين دليل كارهام رو برمي دارم  (به غير از داستان و نقد) و از همه دوستانم و كساني كه بهم سر مي زنید عذر خواهي ميكنم  چه اونايي كه ايران هستند چه اونايي كه خارج از كشورند .چون شعر عشق من دوست ندارم عشقي كه براش زحمت كشيدم باهاش زندگي كردم  شب و روزم  براش گذاشتم رو يه نفراز راه برسه  خيلي آسون و راحت  برداره ببره.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم آذر 1390ساعت 14:3  توسط بهروز آقاكندي  | 

یک

فئودور فیودور داستایوفسکی داستایفسکی داستایسکی نمی دانم هر چیزی که دلتان میخواهد صدایش کنید اما اگر نظر من را بخواهید با (ادوارد هلت کار) نویسنده کتاب زندگی نامه فئودور میخایلویچ داستایفسکی موافق ترم هرچند نزدیک ترین تلفظ به انگلیسی داستایوسکی است.

راستش اگربخواهم این مرد را که در 30 اکتبر 1821متولد شده را باتوجه به آثاری همچون (ابلهُ برادران کارامازوف و جنایت ومکافات )معرفی کنم،ناخواسته اُروپای قرن 19وبه طور متمرکزتر روسیه عقب مانده ایی را متصور میشوم که تزار همچنان بر روسی نانت (الاغ دن کیشوت )زمانه می تازد و انسان نسل جدید خود را در عطشی حیوانی برای رسیدن به قدرت از طریق پول می بیند که پا بر روی ارزش ها گذاشته و رو به انحطاط می رود.

اما هر کدام از این کتاب ها همچون شخصیت خودش قصۀ مردمی ایست عصیان زده بیمار و روان پریش، کافی است برای اثبات این قضایا سري نه به تاریخ و سرکوب اصلاح طلبان وشورشیان داخلی در دوره ایی که انقلاب های متعددی اروپا را فرا گرفته بود بزنیم بلکه شاید باید در مقام خواننده ایی هوشمند به نقاط مشترک و ریز سه گانه تاریخ( قرن 19 ) زندگی و آثار این نویسنده شامخ بپردازیم، نقاطی که همیشه پیوندی زنجیره وار دارند که بازتاب مستقیم زندگی شخصی اوست نقاطی همچون علاقه به بازی رولت در قمار باز بیماری صرع و شخصیت ناستازیا فیلیپونا، اعدام در ابله، شخصیت پدر در برادزان کارامازوف، شاید بهتر باشد برای درک بهتر خونندگان شاهد مثالی هم آورده شود[آوردن متن کتاب ابله قسمت اول فصل دوم توضیح اعدام در فرانسه به وسیله پرنس مشکین] می دانیم که وقتی پرنس مشکین ازاعدام و تاثیر آن صحنه تکان دهنده برای خدمت کار خانواده یپانچیچ ها در کتاب ابله حرف می زند متاثر از لغو حکم اعدام و نجاتش در لحظات آخر  به وسیله پیک از طرف تزار وتعدیل آن به  چهارسال حبس با اعمال شاقه در سیبری سخن می گوید.

وقتی در صفحات ابتدایی ابله کمی موشکافانه نگاه می كنیم جایی که داستایوفسکی در قسمت میهمانی پایه های لرزان و شکننده جهان ابله را که سراسر وحشت و زشتی است را به نمایش می گذارد میبینیم که بهترین افراد روسیه  چه از نظر اصالت فردی و چه  از نظر درجات اجتماعی به زشت ترین و پست ترین رفتار انسانی اعتراف می کنند ودر واقع داستان را تا جایی پیش می برد که روسیه را درجایگاه متهمین و تزار را به عنوان متهم ردیف اول به قضاوت خودش و هیئت منصفه خوانندگان به به ده بار حبس ابد با اعمال شاقه محکوم می کند. اما مطمئنا مردی که خالق شاهکار هایی این چنینی بوده و ما او را با رمانی همچون جنایات و مکافات پیش در آمد افراد مهمی همچون فروید و یونگ می نداینم زمان هایی را هم صرف خوانندن کتاب می کرده که شاید بازتابش را بتوان در آثارش مشاهده کرد مثل خواندن کتاب مقدس تنها کتابی که اجازه خواندنش را داشت در مدت گذراندن دورانی که به خاطر خواندن متنی ممنوعه درسیبری به سر مي برد وباعث شد پرنس مشکین در صحنه های متعدد و به وفور ما را به یاد مسیح بیندازد  مثل کارکتر یاگو در نمایش نامه شکسپیر، حتی در مواقعی داستایوفسکی بر آن است تا زندگی شوالیه سروانتس که کاملا منطبق بر اصول منسوخ شوالیه گری بود طوری منعکس کند که هنوز هم آن را عجیب و غیر معمول ننامیم (باز هم از فردا بیاید خیلی موقر که البته در این حالت خاص محدب هم جواب میدهد در نشست های داستان نویسی بنشینید زل بزنید در چشم استاد وبگویید وقت نداریم كتاب بخوانيم و می خواهیم هری پیچر استو شویم)

دو

زمستان سال 45ـ1844داستایوفسکی نخستین شاهکارش را بانام تهی دستان نوشت که آمیزه ایی از نامه های عاشقانه یک کارمند دولت و زنی نیمه معلول بود اوبعد از یک ازدواج ناموفق در دوران خدمت اش در سیبری نویسندگی را از سرگرفت و دو داستان کمدی به نام های رویاهای عموی من ودهکده استبانچنکو را نوشت احتمالا اسمشان هم به گوشتان نخورده چون درخشان نبوده اند، بله باید بگویم داستایوفسکی هم در مواقعی تخم هایش بدون زرده از آب در می آمده. و اما نوبت رسید به ولادیمیر ناباکوف رمان نویس ومنتقد بزرگ قرن بیستم که البته دستی هم همچون داستایوفسکی بر آتش ترجمه داشته مطمئنا کسانی که اوژنی گرانده بالزاک را در زیر زمین های انقلاب به زبان روسی دیده اند چشم هايشان باترجمه های او هم آشنا شده.از آنجایی که به قول شاعر زود دیرمان می شود مجبورم در همان ابتدا(با تمامیه احتراماتی که برای او و رمان مشهورش یعنی (لولیتا) قائلم اما ناچارم با یک ضربه هوک چپ سریع ترین نایک دان دنیا را انجام بدهم چرا که ناباکوف از منظری به او مینگرد که ما اصلا در جايگاه يك خواننده علاقه ایی به آن نداریم، او در پی یافتن پاشنه هایه آشیل این نویسنده تا کشاله های آن پیش می رود ودر جایی می نویسد[وضع من در برابر داستایوفسکی به طوری ایست بس عجیب و دشوار من در تمامی کلاس های ادبیات خود از تنها دیدگاهی که در ادبیات مورد علاقه ام است یعنی دید گاه نبوغ فردی وهنر ماندگار  حرف می زنم از این دید گاه داستایوفسکی نویسنده بزرگی نیست نویسنده ایست کم وبیش متوسط که شوخ طبعیش درخشش عالی دارد اما متاسفانه لا به لایه این درخشش ها برهوتی بی مزگی ادبی است] احتمالا ناباکوف در حالی این متن را نوشته که سیاه مست بوده چرا که او فراموش کرده که داستایوفسکی کسی ایست که قمار باز را در 26 روز خلق کرده واثر کم نظیر ابله را در برابر قرض های متمادی که به علت بازی رولت و ... که تعهدات هم صنفی اجازه توصيح بيشتر در زمينه زندگي نامه او را نمي دهد در شرایطی که بیماری رهایش نمی کرد ومجبور به پرداخت نفقه فرزندان و بیوه برادرش بوده نوشت.جالب است بدانید داستایوفسکی را در نماهایی از پرنس مشکین می توان بار رامراند مقایسه کرد نقاشی که به خاطر استفاده از پیکره وصورت فقط از تاریک و روشن پدید آمده از اطراف استفاده می کرد که اگر آنها را از طرح و نقاشی بگیریم چیزی از آن آیدمان نمی شود و تازه این بخشی از نبوغ کسی است که از13 اثری که آفریده می توان به جرات بگویم که چهار اثرش را می توان جزء پانزده اثر برتر دنیا نامیداُمیدوارم بیش از این بر روی حرفتان پا فشاری نکند چرا که مجبورم به نام مامور مخصوص حاکم بزرگ گابریل گارسیا مارکز برنده نوبل سال1982نویسنده اثر بی نظیر صد سال تنهایی کسی که داستایوسکی را نویسنده تمامیه دوران ها نامیده به طبقه زیر زمین جهنم  {كمدي الهي } هدایت کنم. پس لطفا احترام بگذارید.

سه

اما درمورد امپراتور کوروساوا باید بگویم احتمالا او در غیاب شکسپیر و داستایوفسکی کارش به انیمیشن می رسید ودر انجا هم سراغ سنباد وعلی بابا رستم و اسفندیار و...  می رفت بله می خواهم بگویم اگر  قرار باشد يكي از بهترین کارگردانان سینمای اقتباسی را نام  ببریم با توجه به آثاری همچون سریر خون که اقتباسی از مکبث و آشوب که اقتباسی از لیر شاه بد ها آسود  می خوابند از هملت کاگه موشا بر داشت آزادی از خاطرات مردگان داستایوفسکی و درنهایت ابله بومی شده ایی که به ضعمه برخی منتقدان جزء آثار خوبش نیست اما مطمئن نظر کسانی که  dvd265 دقیقه ایی که امروزه در دست دوست داران کوروسوا در ایران قرار گرفته است را دیده اند نسبت به کسانی که این فیلم سیاه سفید راکه محصول 1951است (قابل توجه بر خی منتقدان نه نمایش عمومی 1951 ) به مدت180دقیقه را دیده اند مناسب تر است.

اما لازم به ذکر است ابله کوروسوا تنها ابله تاریخ سینما نیست لااقل 4اثر دیگر را در این میان میتوان بر شمرد

1- نسخه 1958به کارگردانی ونویسندگی ایوان پیروف که در روسیه به  نسخه 124 دقیقه ای و در در امریکا122 دقیقه ایی نمایش داده شد

2- نسخه تلوزیونی 203دقیقه ایی ساخت روسیه که به شکل سریالی 55دقیقه ایی به نمایش در آمد که کارگردانی ونویسندگی آن را ولادیمیر بارتکو بر عهده داشت

3- یک نسخه منحصر به فرد که ساخت کشور هند است این نسخ 222دقیقه ایی کار گردانی آن muni kaul برعهده داشت که در شناسنامه آن نشانی از فیلم نامه نویس نیست فقط در پایان نام Bhatia hemndra  ته عنوان نویسنده دیالوگ ها آمده یعنی فیلم نامه را داستایوفسکی قبلا نوشته وفقط و فقط گفت وگو هارا باز نویسی کرده

سر انجام در28ژانویه 1881 به همان علت که کوچکترین فرزندش و همچنین مادرش او را وداع گفته بودند درمیان تشیع جنازه ایی با شکوه درسن پترزبورگ درمیان انبوه جمعیت و با هزینه دولتی که یک بار او را تاپای اعدام برده بود به خاک سپرده شد ، بله رسم روزگار چنین است. 

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم مرداد 1390ساعت 17:56  توسط بهروز آقاكندي  | 

بچه كه بودم هميشه فكر ميكردم وقتي بزرگ شدم ازدواج نمي كنم يا حداقل اگر هم اين كار را بكنم طرف بايد حتما تك فرزند باشد.دلايلي هم داشتم از همان هايي كه همه ي بچه ها در خانواده هاي پرجمعيت دارند.( مخصوصا وقتي از شش تا بچه  چهار تا هم دختر باشد). يادش به خیر چه تصميماتي داشتم دلم مي خواست پيتر اشمايكل بشوم و عكسي كه در آن با غرور دست هايش به نشان پيروزي بالا رفته بود را با دقت به در كمدم چسبانده بودم. يك روز زنگ خانه مان را زدند داشتم دوقلو هاي افسانه ايي از شبكه دوم صدا سيما نگاه مي كردم از لاي در ديدم شوهر فرنگيس خانم همسايه رو به رويي بود. ادم خوبي بود. شمالي بود و هميشه از ترشي هاي زنش براي ما مي اورد امده بود دنبالم در كوچه فوتبال بازي كنيم ( آن وقت ها بزرگ ترها هم در كوچه بازي ميكردند كه خيرش به كوچك ترها هم مي رسيد. چون معمولا سر نوشابه ايي بستني چيزي بازي ميكردن و اصطلاحا مي گفتن تيغي) پدرم در را باز كرده بود و تنها چيزي كه شنيدم آن بود كه {خجالت داره پسر من ده سالش بيشتر نيست... } و بنده خدا را با آن شكم گنده و سبيل هايش كه به شغل غصابي اش هم مي امد دست خالي برگرداند بود بيچاره حق داشت فوتباليست خوبي بودم آنقدر كه بعد ها حتي براي تيم ملي نوجوان بازي كردم. همه چيز خوب پيش مي رفت دنيا چقدر عوض شده روابط  هم خيلي بهتر بود آن وقت ها رفت و آمد هاي هرشب خانواده ها معروف بود به شب نشيني .سال هفتاد و يك ما تنها كسي بوديم كه تو فاميل ويديو داشتيم دايي پدرم كه ما دايي كچل صدايش مي كرديم هميشه از ابتداي ورودش تا لحظه ايي كه مي خواست برود سيگار به دست داشت من هم از ادم هاي سيگاري بدم مي آمد  از ادم هاي كچل بیشتر  الكي هي سرفه ميكردم كه يعني اذيت مي شوم و دايي كچل را از تنها تفريح زندگي اش مي انداختم. هي !روزگاري بود براي خودش چند سال بعد يك هفته قبل از اعزام به مسابقات نوجوانان غرب اسيا پزشك تيم امد گفت تست پزشكي رد شده ام گفت صغره سني ام اولش كلي تعجب كردم بچه تهران بودم زنگ زدم خانه و كلي گريه و زاري كردم مادرم همراه پدرم يك ساعت بعد با استعلام از بيمارستان مهر آمدند بنده خداها حتي نام پرستاري  را كه مرا از دست پزشك گرفته بود را هم اورده بودند نيم ساعت بعد پدرم از اتاق مربي امد بيرون خيلي ناراحت بود انقدر كه تمام صورت اش قرمز شده بود گفت ساكت را بردار .گفت: حيف است براي اين مملكت بازي كني. نوجوان بودم نمي فهميدم حرفهايش را بعدها فهميدم براي جايم پول داده اند رفتم خانه و از روي كمدم عكس اشمايكل را پاره كردم چند سال بعد پدرم افتاد زندان دقيقا يادم هست سال آخر رياضي بودم اخرين امتحان بود داشتم محاسبات مي خواندم كه خواهرم امد نفس نفس زنان گفت بابا رو زاهدان موقعي كه مي خواسته سوار اتوبوس بشه بياد تهران با يه كيلو مواد تو یه ظبط صوت گرفتن مي دانستم براي مقدار خيلي كمتر اش اعدام مي برند. خيلي ناراحت بودم  مجبور شدم همان جا براي خرج خانه و خواهرهام كه حالا بزرگ شده بودند و جهيزيه مي خواستند قيد درس و تحصيل را بزنم .همه چيز عوض شده بود هرچه مي دويديم نمي شد تصوير پدرم كه يواشكي  صبح ها صد تومانی بيشتر توي جيبم مي گذاشت هميشه جلوي چشم ام بود همان وقت ها پنج انگشتي موهايم عقب تر رفت يك همسايه داشتيم شش تا دختر داشت آخري را هميشه موقع دعوا كردن پدر مادر اش بغل مي گرفتم و برايش بستني مي خريدم  تا ارام شود چند سال بعد موقع برگشتن از سر كار خوب نگاه اش كردم خيلي خوب انقدر كه حالا بعد از چند سال زندگي مشترك ديگر علاقه اي به اين كار ندارم نه اين كه زن بد باشد نه دخل خرج جور نيست. بهانه مي گيرد. نيم ساعت پيش سردبير مجله ... زنگ زد گفت داستان كوتاه مي خواهد براي فردا صفحه اش را پر كند مي پرسم چقدر ؟مي خندد احساس ميكنم در جواب كتك هايي كه در كوچه ازم خورده بود. شاگرد نانوا بود زده بودمش درس بخواند مادرش اين طور خواسته بود آن وقت ها اين طوری بود ديگر گفت: يك داستان خواستم نخواستم كه سيم كشي ساختمان را عوض كني انقدري هم ميشه كه خرج سيگارت در بياييد از سوال خودم خنده ام گرفت يادم آمد كتك هاي من تاثيري نداشت و دو سال بعد با مدرك سيكل به خدمت نظام رفته بود. نشسته ام براي شما خواننده عزيز مي نويسم اوضاع ادبيات خيلي بد است برق كشي ساختمان را كاري تخصصي مي دانند داستان را كه زماني در قرن نوزده با ادم هايي مثل ديكنز در اوج ركود اقتصادي انگلستان از بروز انقلاب و هجوم خودكشي ها جلو گيري ميكرد را كاري غير تخصصي .پسرم چند متر آن طرف تر در خانه ايي سي متري نشسته از شبكه دو به قول خودش دوقولو هاي افسانه ايي نگاه مي كند و مدام سرفه ميكند كه يعني دود سيگارم اذيت اش ميكند مي گويد بابا كچل لااقل پنجره رو باز كن او هم مثل كودكي من اين كارتن را در نسخه اي دوبلاژ شده از صدا و سيما مي بيند و نمي داند نام اصلی این کارتون دنباله.دار «دوقلوهای سرنوشت» (The Twins of Destiny) است و اصلا خواهر و برادر نيستند يكي چيني است ديگري انگليسي مدام بهانه ميگيرد كه دلش يك خواهر مي خواهد مي دانم بزرگ تر كه شود نظرش عوض مي شود.

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم تیر 1390ساعت 3:23  توسط بهروز آقاكندي  |